![]() |
![]() | |
|
پرنده ی تنها اسیر دست طوفان بود ! طوفان زندگی با تمام سنگدلی اش او را به اینسو و آنسو می کوبید ! تن خسته اش از این همه تکاپو لبریز بود ! پرنده ی تنها غمگین بود ! او چگونه می توانست در این برهوت محبت بسوی یار سفر کند ! او دیگر نه پای رفتن داشت و نه بال پریدن . پرنده دیگر اسیر بود ! اسیر قفس تن ٬ او خسته بود و اسیر ! ای کاش آن نور حقیقی آن همیشه مهربان و سخی با دستان نیرومندش درهای قفس را میگشود ! ای کاش پرنده پرواز می کرد . پروازی بسوی ابدیت ... بسوی آرامش ولی پرنده میترسید اگر او را در خانه ي باغ آرامش نپذیرند دگر به چه امیدی پرگشاید ! پرنده ساکت بود . فکر میکرد و اشک می ریخت ! مویه می کرد بر سرنوشتی که می شد بهتر از این برایش رقم خورد ! ای کاش پرنده پرواز می کرد ! بسوی آن یکتای معبود ... ولی می ترسید ... اگر در پناهش نگیرد پرنده چه خواهد کرد !!! پرنده عاشق پرواز بود ولی می ترسید ... حال هنوز اینجا مانده و طوفان زندگی او را به اینسو و آنسو می کشاند ! پرنده ی عاشق پر پریدنت کو ؟ شوق رسیدنت کو ؟ پرنده دیگر عاشق پرواز نبود پرنده دیگر فقط یک پرنده بود .... پرنده ي تنهايي كه بدنبال يك همسفر بود !!! آري همسفر ... اين سخت راه زندگي تنها برايش وقتي آسان ميشد كه يك همسفر داشته باشد ! پرنده ي تنها هنوز در به در يك همسفر است !! يك پاي سفر ...
+ نوشته شده توسط س غیاثی در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت
7:22 قبل از ظهر |
|
||
![]() |
![]() |







