تبليغاتX
یادگار تلخ یک عشق - شعر

گاهی وقتها شعرها چقدر زیبا احساس آدمها رو بیان میکنند ! آیا میشود کسی شاعر باشد و عاشق نباشد ؟ من که میگم : هرگز ...

در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز ؟

ای تپش های دل بی تاب من !

ای سرود بیگناهی ها ٬

ای تمناهای سرکش !

ای غریو تشنگی ها

در کجای این ملال آباد

من سرودم را کنم فریاد ؟

در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز ؟

و چقدر عاشقانه ٬ شاعرانه احساساتشون رو نشون میدن ... چیزی که من ناموزون میگم ! بخون !

در دیار نیلگون خواب !

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن !

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام .

ای نوازش تو بهترین امید زیستن !

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام !

تصور کن ببین چقدر لطیف و زیبا گفته قصه ی وصال رو ...

این سان که ذره های دل بی قرار من

سر در کمند عشق تو ٬ جان در هوای توست

شاید محال نیست که بعد از هزار سال ٬

روزی غبار مارا ٬ آشفته پوی باد ٬

در دوردست دشتی از دیده ها نهان ٬

بر برگ ارغوانی

پیچیده با خزان

یا پای جویباری

چون اشک ما روان

پهلوی یکدگر بنشاند !

ما را به یکدگر برساند !

وای که چه لذتی داره حتی شاعر نبودن و خوندن این همه احساس زیبا !

+ نوشته شده توسط س غیاثی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 10:25 بعد از ظهر |

قالب و كدهاي جاوا