![]() |
![]() | |
|
همش بغض های فروخورده همش اشکهای سرازیر نشده !!! هر وقت یادش می افتم بغض گلومو فشار میده احساس خفگی میکنم اشک توی چشمام جمع میشه ٬ ولی دوباره خودداری دوباره تظاهر به شادی و بی خیالی ... دلم میخواست یه کنج خلوت پیدا کنم و زار بزنم ... آنقدر گریه کنم که تمام دردهام التیام پیدا کنه !!! ولی چطور ؟ کجا ؟؟؟ دلم میخواد برم یه جای بلند آنجایی که وقتی دستامو بلند کنم به خدا نزدیکتر باشه !!! کجا برم خدایا ؟ کجا رو دارم که برم ... خدایا ... به موسیقی پناه بردم ترانه ی خاطره هام اونی که هر وقت دلتنگش بودم گوش میدادم ، همونی که وقتی نداشتمش گوش میدادم به امید داشتنش ... حالا دارمش و ازش دورم ... دورم کرد گویی که گورم کرد ... من از نامهربونی ها به او پناه برده بودم ... دوستش داشتم دوستش دارم و هنوزم گرمای وجودمو از اون میدونم ... قلبم بی تابشه ... نگرانشم ... حالا چیکار میکنه ؟ اصلا به من و بچه اش فکر میکنه ؟ خودش گفت که دیگه دوستم نداره ؟ باور نکرده بودم ولی به من باوروند ... دلم برای مهربونیاش تنگ شده ... برای ایراد گرفتناش ... برای صبح رسوندناش ... برای نوازشهاش ... برای بوی تنش ... برای موهاش ... برای دل کوچیکش .... چه کردم که اینطوری فوران کرد ، که اینطوری نامهربون شد که نوازشهاش به سیلی تبدیل شد که عشقش به نفرت تبدیل شد ... ؟؟؟؟ ای خدا ، الان دارم می نویسم درحالیکه دورم شلوغه و دوباره بغض کردم گلوم تیر میکشه و اشک تو چشمهام جمع شده ولی دوباره خودداری ... دوباره صبر ، صبر ، صبر همه به من حق میدن ، همه ی اونایی که در جریان هستند ، میگن که نرو طرفش بزار صبر کن خودش میاد و به پاهات می افته .... به پام افتادن نمی خوام ، عذرخواهی نمی خوام ، اگر که من و نخواد چطور کنارش بمونم و ادامه بدم ... تو زندگی فقط ازش محبت خواستم ... وقتی محبت نداشته باشه دیگه ازش چی میخوام ... فقط یه غصه داره من و میکشه ... با دلم چه کار کنم ؟ با دلی که داره به سمتش پر میکشه چیکار کنم ؟ با این دل تنها چه کنم ... ؟؟؟ خدایا بهت التماس نمیکنم که برام نگهش دار فقط سالم باشه فقط خوش باشه من یه کاری با این دل تنها میکنم !!! وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم ؟ + نوشته شده توسط س غیاثی در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت
2:10 قبل از ظهر |
|
||
![]() |
![]() |






