تبليغاتX
یادگار تلخ یک عشق - گفتگو

ديروز رفته بودم تو عالم هپروت ( البته به قول ... ) من شعر ميخوندم و اون بحث ميكرد ! ميگفت و من همچنان شعر ميخواندم !!! تصميم گرفتم كمي هم شعر براي او بخوانم او كه هيچ گاه شعر نخوانده ٬ و او ميگفت و من پاسخ ميدادم !!!!

نگران چي هستي ؟؟ از چي ميترسي ... ؟

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود

چي ميخواي از من ؟ من كه هميشه كنارتم !!!

حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

مگه چيزي از دست دادي كه اينطوري غمگيني ؟؟

ما هرچه را که باید
از دست داده باشیم ، از دست داده ایم
ما بی چراغ به راه افتادیم
و ماه ، ماه ، ماه مهربان ، همیشه در آنجا بود

چت شده چرا مي لرزي شايد سرما خوردي ؟

من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

تو اصلا چته ٬ مشكلت چيه ؟؟

من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق

چرا ميگي اون مرد بديه ٬ من و اون مدتهاست كه با هم دوستيم اون صلاح من و ميخواد !!!

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند

چرا به من نگاه نمي كني همش سرت تو كتابه ... !

میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟

هي ميگم نرو بهشت زهرا ميري مياي اينطوري ديوونه ميشي !!!

من از کجا میآیم ؟
من از کجا میآیم ؟
که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم


رفته بودم جايي كار داشتم يعني ميخواستم يه قطعه براي ماشين بخرم !!

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی

چرا هيچي نمي گي فكر ميكني دارم دروغ ميگم ... !!

سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته

من با دوستم بودم ميتوني ازش سوال كني ... !

و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند

تو حالت خوبه !!! من دارم باهات حرف ميزنم تو هي شعر ميخوني !

من با شعر جوابتو ميدادم

برو بابا ......................... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط س غیاثی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 8:47 بعد از ظهر |

قالب و كدهاي جاوا