![]() |
![]() | |
|
دیشب میخواستم شعر بگم ! یه شعر قشنگ ! از اونایی که میخونی و هیچ احساسی در تو بر نمی انگیزه ! از اونایی که وقتی با تمام احساسم برات دکلمه میکنم فقط یه لبخند میزنی و خیلی سرسری میگی : خیلی قشنگ بود ٬ خیلی قشنگ بود ! میدونی هر کاری کردم نشد ! قافیه کم میاوردم ! شایدم احساسم یاری نمی کرد ! به هر حال هر چی که تو ذهنم میومد می نوشتم ! می نوشتم و خط میزدم ! خنده ام گرفته بود ! نگاهی به پسرکم که کنارم خواب بود انداختم ! یعنی میشه یه روزی برسه که پسرم با خوندن شعرام ذوق کنه و تو دلش بگه چه مامانی داشتم ! چقدر برای بابا احساس خرج میکرد ! ولی چقدر بابا احساساتش را نمی دید ! شایدم میدید ولی نمی تونست یا نمی دونست که چطور عکس العمل نشون بده ! یعنی یه روزی میرسه پسرم دفتر شعرم رو که زیر هر قطعه اسم من به عنوان شاعرش نوشته شده به دوستاش نشون بده و افتخار کنه ! به دوستاش بگه دلتون بسوزه ببینید من چه مامانی داشتم ! آه آه آه شایدم تو یه روزی به احساسم به جای پوزخند لبخندی عاشقانه بزنی ! میدونی که کم نذاشتم توقعی هم ندارم ولی گاهی بغض گلوم مجبورم میکنه که بنویسم و بنویسم ! شاید که خلاصی پیدا کنه ! بازم دارم سعی میکنم که تمام دلتنگیم رو از غیبت چند ساعته ات با شعر بیان کنم ! اینکه خیلی دوستت دارم و برام عزیزی ! این شعر را برای تو میگویم در نیمه شبی پر از سکوت و تنهایی در زیر نور شمع پریشانی و تشویش در گوشه ای از وسعتی که تو آنجایی ! این شعر را برای تو میگویم با ذره ذره نفس های گرم خویش با سرخی گونه های یک دل تبدار با درد بی کسی و خاطراتی ریش ! .... ادامه ... شاید اومدم و تکمیلش کردم ! فعلا باید برم یه فکری به حال این همه تو ذوق خوردگی بکنم ! آه آه آه + نوشته شده توسط س غیاثی در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت
9:55 بعد از ظهر |
|
||
![]() |
![]() |





