تبليغاتX
یادگار تلخ یک عشق - خواهی فراموشت شوم ؟

چقدر سخته برای لحظه های بی تو بودن شعر گفتن

چقدر عذاب آوره تصور لحظه هایی که شتابان می آیند

لحظه هایی که جدایی را به همراه دارند ؟

وای نه ٬ هرگز ٬ حتی تصورش دردآورست !

خداوندا تو مگذار فراموشش شوم

تو مگذار خدای خوبم

خواهی فراموشم کنی ٬ چندیست تمرین میکنی

تو میتوانی میشود ٬ بر خویش تلقین میکنی

با هر پیام تازه ات جانی دوباره میدهی

گلدان خشک یاد را با بوسه تزیین میکنی

گویی : عزیز مهربان هر صبح دعایت میکنم

آیا برای رفتنم هر روز نفرین میکنی ؟

حالم شبیه آسمان ابری و گریان گشته است

پس کی تو فکری بر دل تنهای غمگین میکنی ؟

من می پذیرم رفتنت گرچه چونان زهر است آه

من را برای درک این رفتن تحسین می کنی !

هر شب بدون لمس تو دیده به در دوزم ولی

تو در کجا نامهربان یک خواب رنگین میکنی ؟

ای وای از این دلواپسی ٬ زین درد زرد بیکسی

غمهای این دلداده را با قول سنگین میکنی

کم کم ز یادت میروم این رسم تلخ زندگیست

سردی این غمخانه را آهسته تضمین میکنی !

( س . غیاثی )

+ نوشته شده توسط س غیاثی در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 12:58 بعد از ظهر |

قالب و كدهاي جاوا