یادگار تلخ یک عشق
مسافر کوچولویی که منتظرش بودم نیومد ! دلش نخواست که پا به این دنیا بزاره ٬ خواست که پیش خدا بمونه !!! توی بهشت اینور اونور بره و بازی کنه ! خیلی دلم میخواست ببینمش و بغلش کنم ٬ اما حالا حتی نتونستم برم و مادرشو ببینم ! خیلی سخته که نه ماه بچه ای رو با تمام وجود پرورش بدی و ... یک دفعه ببینی که همونجا مرده !!! فقط از خدا میخوام که به مادرش صبر بده هر چند که بچه اشو ندید ولی خیلی سخته ... خیلی !!! تحمل درد زایمان بدون اینکه بچه ای توی آغوشت باشه ! اشک و گریه ... و اینکه کاش زمان به عقب برمیگشت و نمیگذاشتیم اینطوری بشه !!! خدایا میدونم که هر کاری توی این دنیا اتفاق بیفته خیری و صلاحی در اون هست به مادر غمگین صبر بده و شناخت تا بتونه حکمتت را درک کنه و آروم بگیره !!! من عجیب حیرانم از کار این آدما ... خداییش که بعضی از انسانها خیلی رو دارن .. گاهی آرزو میکنم که کاشکی منم اینقدر پررو بودم .. اما نه شاید این کمرویی هم گاهی به من کمک کنه .. این روزا سخت منتظرم .. منتظر یه مسافر کوچولو بابا از بیمارستان اومد .. کمی بهتر .. و کمی امیدوارتر به زندگی !!! عجب صبری خدا دارد ... خدایا پر از تشویشم ... بگیر از من این همه ناآرومی رو و دوباره به تنم آرامش بده ... !!! توی بسترم غلت می زنم نگاهم میفته به تو آروم خوابیدی ٬ مثل فرشته های معصومه ٬ دستتو میگیرم تو دستام ٬ گرم و نرم ... معنای قشنگ زندگی ... تو ٬ من ٬ خواب ٬ آرامش ... دوباره علت می زنم نگاهم میفته به تو ٬ آروم خوابیدی ٬ دستتو میگیرم ٬ گرم ٬ نرم ٬ مطمئن ... آروم میشم !! دوباره غلت میزنم نگام میفته به سقف خونه !!! انگاری داری از پشت این همه آجر و آهن با نگاه مهربونت تو دل شب به من لبخند میزنی ! نگام میفته به لبخند مهربونت ! من همیشه به یاد تو هم هستم ای کسی که این همه نعمت رو تو هر بار غلت زدنم می بینم ! این یعنی حیات ٬ زندگی ٬ آرامش ٬ خدایا این همه خوشی رو از من نگیر ! همیشه ممنون و مدیون توام ... گاهی وقتها فکر میکنم داشتن یک چیز در زندگی میتونه منو به آسمونا ببره !!! ولی وقتی که فکر میکنم اگه اونو داشته باشم و یک چیز دیگه کم باشه اونوقت چی ؟؟ نه خدایا تو فقط اونو از من نگیر نخواستی هم چیزی اضافه ندی نده ایرادی نداره !! فرفره بدجوری پولکی شده ٬ البته از نوع خوبش دلش میخواد همش پولاشو بندازه تو قلکش حالا به این خساستی که داره دیروز وقتی که بهش پول ندادم بده به آقای گدا با حالتی مردونه گفت پول نمیدی نده خودم دارم بعد از تو جیب شلوارش یه ۲۰۰ تومنی درآورد و داد به آقاهه و منم اینطوری بابا دوباره بیمارستانه ولی من هنوز نرفتم ببینمش ٬ نمی تونم برم وقتی میرم و برمیگردم داغونم خیلی زیاد ! دیشب عذاب وجدان داشتم که چرا نرفتم ! براش دعا میکنم و از خدا میخوام که براش بهترینها رو رقم بزنه ٬ راستش دیگه شرمنده ی خدای خوبم هستم ! من با خودخواهی ازش خواستم که پدرمو زنده نگه داره حالا اون زنده است ولی چهار ساله که داره درد میکشه و ذره ذره آب میشه ! من چیکار میتونم بکنم برای تسکین درداش ! روم نمیشه سرمو بگیرم بالا و به آسمون نگاه کنم ! سرم پایینه و با شرم فقط میگم خدایا !!! خدایا بابامو دریاب فقط همین ! هم اتاقیش دیشب فوت کرد ! این آسیب سختی بود برای بابا ! گریه میکرد و میگفت اون جوون بود بچه اش فقط ۸ سال داشت و آرزوهای زیادی داشت ... هیچی نمیشه گفت به بابا دیگه حتی امید دادن به اون معنی نداره ! دلم تو سینه کنده میشه وقتی می بینم داره سوره ی حشر و میخونه آخه گفته بودم اگه ۴۰ شب پشت سر هم بخونه به هر چی بخواد میرسه !!! خدایا ... ترس هنوز تو وجودم ریشه داره با اینکه شادمو می خندم گاهی داغونم ولی به روی خودم نمیارم ٬ فکر میکنم روزگار داره از من خسته میشه میخواد بکشه کنار بزاره من زندگیمو کنم خدایا چه خوبه که تو هستی !!! بی قرارم و می ترسم ٬ نگاهی به آسمون میندازم و کمی آروم میگیرم !!! چرا کمی آروم ... مگه نه اینکه اون تواناترینه ! مگه نه اینکه اون میتونه هر کاری رو انجام بده ! از چی میترسی !!! بسپار به اون ... بزار خودش درستش کنه ... خدایا با اینکه خیلی دوستت دارم ولی ایمانم ضعیفه مگه نه ؟ اگه ضعیف نبود که اندوهگین نبودم ! اگه ایمانم قوی بود ترسی نداشتم ولی دارم ... خدایا این چه حسیه که آزارم میده ! خدایا برام تلخ رقم نزده باشی !!! آینده رو میگم ... نمی خوام چارچنگولی به دنیا بچسبم ولی خودت میدونی که حسم چی میگه ! کاشکی اونقدر رشد معنوی داشتم که هر آزمایشی برام نوید آخرتی خوش داشت ! ولی رشد نکردم ! تردید دارم حتی با اینکه میدونم کفره !!! خدایا یاری ام کن ! بی تو هیچم ... خدایا کمکم کن ... دوستت دارم دستام یخ کرده بود ٬ سردی دستام یه عذاب بود ٬ زمهریری که تا به حال تجربه نکرده بودم ٬ بغض سنگینی گلومو گرفته بود ٬ نمی شکست ٬ خیلی سرسخت بود ٬ احساس خفگی میکردم انگار که پنجه های تنومندی گلومو فشار میداد ولی خفه نمی شدم ٬ جون میدادم و نمی مردم ! عذاب ٬ عذاب ٬ عذاب !!!
فریاد میزدم ولی صدایی از گلوم بیرون نمیومد ٬ جیغ میزدم و گمشده امو صدا میکردم ! اون لحظه فقط مرگ می طلبیدم و دلم میخواست بمیرم تا به عزیزم برسم !!! درست هنگامیکه سخت ترین عذابها رو میکشیدم دستی تکونم داد و از خواب پریدم ! کابوس وحشتناکی بود ٬ حتی تصورش هم عذابم میداد ... من بدون اون نفس کشیدن برام محاله ! خدایا خدایا !!! و هق هق گریه ... اینها عکس العمل من بعد از بیدار شدن بود !!! کنارم خوابیده بود !!! الحق که فرشته ی معصومی بود ... ازم خواست که براش تعریف کنم چی توی خوابم دیدم ولی میدونستم که اونم ظرفیت شنیدنشو نداره !!! ترجیح دادم که خودم تنها غصه بخورم !!! شب شده بود و هر دو مشغول بازی بودن ! نگاهشون میکردم ! سردم بود ! پتو رو تا روی لبهام بالا کشیدم تا لرز لبهامو کسی نبینه ٬ اونا غرق لذت بازی کردن بودن و من ... حالا دیگه پتو روی سرم بود ٬ نمی تونستم هق هق بزنم ولی همون قطره هایی که از چشمهام بیرون آمد کمی از دردمو تسکین داد ! خدایا توی این روزهای پر هیاهو همه ی بچه ها رو از هر آسیب و گزندی حفظ کن ! آمین یا رب العالمین گاهی وقتها دیدن بدبختی های آدمها این حس رو به من القاء میکنه که : چقدر خوشبختم !


!!!
| Design By : Night Skin |


