یادگار تلخ یک عشق
بالاخره پا گذاشتیم به اونجا همه چیز به لطف و عنایت خدای مهربونم خوب پیش رفت ٬ آدمایی که میومدن و میرفتن همگی یه درس بزرگ از زندگی بودن ٬ بعضی ها می خندیدن و بعضی ها غمگین و افسرده بودن ! مونده بودم من باید چه کار کنم ٬ بعد از کمی فکر منم خندیدم ٬ دلم میخواست خنده ها و شوخی هام بهت نیرو بده که ادامه بدی که به درست بودن کارت یقین پیدا کنی ! کلی به ما خوش گذشت ٬ یادته اون خانمه که با همسر و دخترش اومده بودن ٬ خانمه خیلی درهم و غمگین بود ٬ چهره ی افسرده اش آدم رو له میکرد ! دلم میخواست به اونم انرژی بدم ! به روش خندیدم و اونم با خنده ای تلخ جوابم رو داد !!!! شاید امیدی به بازگشت نداشت ولی من خیلی امیدوار بودم ! حالا که ۵ روز از اون روز گذشته و تو از قبل مصمم تر شدی ! با اینکه دلت شکسته است و خیلی خسته ای با اینکه هیچکس جز من درکت نمی کنه ... میدونم که دلت میخواد همه رو داشته باشی ٬ با همه بخندی و شاد باشی اما اونا ... نمی دونم چی باید بگم ولی وقتی کتابش رو باز کردم به من گفت : ... و باید مومنان فقط بر خدا توکل کنند و ما را چه عذر و بهانه ایست که بر خدا توکل نکنیم ... می بینی چقدر خدامون مهربونه ! فقط کافیه که دستاتو دراز کنی تا دستاتو بگیره !!! چقدر دلم برای یه لحظه تنگ شده !!! کاشکی بتونم تو رو به آرزوت برسونم و ببرمت اونجایی که همیشه دلت میخواد بری !!! بازم توکل بر تو ای خدا کمکمون کن دلمون برات تنگ شده !!! فکرشو بکن همه ی تلاش و کوششت رو میکنی که خوب باشی ٬ بلند ٬ بالا یه جمله میتونه خردت کنه بکشدت پایین ٬ احساس کنی که بد بودی !!! شک میکنی به همه چیز به هر چی که بوده و نبوده !!! شروع میکنی به دست و پا زدن میون یک احساس گنگ و غیرقابل فهم ٬ یه چیزی میون عشق و نفرت ٬ یقین و تردید !!! سر یه دو راهی ایستادی نمیدونی کدوم راه رو باید انتخاب کنی ٬ کدوم درسته ٬ کدوم عشقه ٬ کدوم یقین و باوره و باز ایستادی مات و مبهوت نمی تونی پا روی دلت بزاری و بری ! نمی تونی برای دستیابی به چیزی که نمیدونی چیه و چی اون جلو منتظرته ریسک کنی ! همه اش هم تقصیر دلته تو خیلی به دلت رو دادی ٬ خیلی آزادش گذاشتی و حالا نمی تونی پا روش بزاری ! حالا چیکار کنی خودتم توش موندی !!! گوشهات یکیش دره و دیگری دروازه ! نه پندی رو می شنوه نه نصیحتی ! فقط نگاه میکنی و پیش میری ! کمی همت کن ! یه کم فکر کن ببین باید یه ذره هم که شده پا رو دلت بزاری یه ذره خشن شو شاید لازمه ی یه عشق محکم کمی خشونت باشه ! ببین باید یه کاری بکنی که نجاتش بدی اون گرچه دلش میخواد تو منجلابی که گرفتارشه دست و پا بزنه ولی تو باید همه ی سعیتو بکنی ! باید سعی کنی که دستاتو بگیره و بیاد بالا ! خدایا می بینی و می شنوی میدونم و یقین دارم ... کمکم کن !!! صبح که میخواستم بیام شرکت یه نگاه به تو کردم ٬ یه نگاه با یه عالم حرف که تو خوندیش و خندیدی ٬ لبخندی که آرامش را به من داد و من پر گشودم پر از انرژی شدم و حالا دارم خاطره ی این روز قشنگ و می نویسم ٬ وقتی که تو هستی ٬ وقتی که کنارمی و آروم آروم ٬ ذره ذره تمام وجودمو به آتیش میکشی ٬ دلم میخواد فریاد بزنم و بگم که : "دوستت دارم "
| Design By : Night Skin |


