تبليغاتX
یادگار تلخ یک عشق


یادگار تلخ یک عشق





















یه کتاب میخونم : روی ماه خداوند را ببوس : خیلی خیلی زیباست !

هرکس روزنه ایست به سوی خداوند ٬ اگر اندوه ناک شود ٬ اگر به شدت اندوه ناک شود !

مریم داره کارای مراسم سعید رو انجام میده و ما دلتنگ و دل نگران برای تنهایی هاشیم !

گاهی وقتها تنهایی رو دوست دارم ٬ گاهی فراری ام از تنهایی ٬ گاهی ...

مسی داری از اداره میای برام بادکنک بخر ٬ همه ی بادکنکا رو بخر باشه !!!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

وقتی این ترانه رو گوش میدم یاد مریم و سعید می افتم ٬ مریم هنوزم مقاوم و استوار و سخت امیدوار در پی راهی برای جستجوی بیشتره !

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

مامان میگفت : میشه یه روز دامادیتو ببینم و خودش جواب میداد : نه تا اون موقع من دیگه نیستم ! میگفت و میخندید غافل از اینکه حرفاش داره ذوبم میکنه !!!

مسی این همه من تنها میزاری میری اداره ببینم تو کیفتو چقدر پول داری !؟ پول داری برام خیلی بادکنک بخری ؟؟؟؟؟؟

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

عمليات جستجو تموم شد ، اين غم بايد ماندگار بمونه نميشه دورش كرد ! خاكي هم نيست كه بگيم مهر و محبت و ميبره ! كاشكي ...

چه تقدير تلخي داشت مريم ... خيلي تلخ و غمگين ...

و سعيد ... جاويدان !

كار ساخت خونه ديگه داره به پايان نزديك ميشه ، منتها خيلي ديگه خرج مونده كه برامون سنگينه ! به هر دري ميزنيم كه بشه تموش كرد و مادري به آرزوش برسه ... كاشكي قدر بدونيم ...

بابا همچنان با بيماريش مبارزه ميكنه ! گاهي خسته ميشه و از خدا ميخواد كه تمومش كنه و گاهي باز اميدوار به جنگ با بيماري ميره ! هيچوقت نتونستم بدونم توي دلش چي ميگذره ! بعضي آدمها چقدر مرموزن ٬ چقدر سخت ميشه به درونشون نفوذ كرد ! مثل بابا ....

خدا پشت و پناهت !!!

حالا ديگه واسه من زبون درازي ميكنه كلك ... اگه بري اداره من دلم ميشكنه و غصه ميخورم !!! آخه نازي پسرك كوچولو ٬ اصلا يادم نمياد تو ۵/۲ سالگي اينقدر شيرين زبون بوده باشم كه حالا تو داري برام زبون ميريزي ! بلاي مامان ...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

به گفته ي بچه هاي شركت امروز روز آخريه كه دنبال سعيد مي گردن ! خيلي ناراحتم ! كاشكي امروز كه روز آخره خدا رحمي كنه و سعيد پيدا بشه ! گم كردن عشق توي كوههاي نپال ٬ ميون يه دنيا يخ و برف ! جايي كه خيلي سرده ! حتي تصورش آدمو عذاب ميده كاشكي سعيد پيدا بشه و مريم از اين همه درد و غصه رها بشه ! اين دو هفته تمام فكر و ذكر ما سعيد بوده ! سعيد !!!!

روزهاي سرد پائيزي هميشه برام قشنگ بوده ! هرچند غروب موقع بازگشت به منزل ترافيك هميشه حالمو گرفته اما سوز سرد سرما ، گاهي بوي نم بارون ، خش خش برگاي زرد بي رمق ٬ واي كه چه حالي ميده به من ... !

دغدغه ي فكريم حالا فقط مريم شده و سعيد ... خدايا ديگه چي بايد برات بگم !

يعني ميشه كه معجزه بشه ... !؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

گاهی وقتها باید حقایق را پذیرفت ٬ ناباوری میتونه آدم خم کنه ٬ بشکنه !! خیلی سخته طاقت آوردن وقتی که امید خیلی کمه ! امید هست ولی واقعه خیلی سخت تر و تلخ تر از این حرفهاست !

کاشکی ...

کاشکی برگردی بیای خونه بدون تو سیاهه !

نفسام سخته و تلخه ٬ طعم بی رنگی آهه !

کاشکی برگردی بیای جون بگیرم با دیدنت

نمی تونم بپذیرم که شاید نبینمت !

کاشکی برگردی بیای شادی و آغاز کنم

با حضورت پر بگیرم ٬ با تو پرواز کنم !

( س . غیاثی )

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |


Design By : Night Skin