![]() |
![]() | |
|
امروز طعم من تلخه ! مثل طعم تلخ سیگاری که تو دستمه و تلخی قهوه ای که برای اولین بار بدون شکر میخورم ! حتی به مواد هم فکر کردم و حتی به مشروب ! چند تا از کسانی که الان معتادن برای اولین بار حس من رو داشتن ! اینا یعنی میتونه مغزمو تهی کنه از این همه پوچی و خالی بودن !!! پوچی حس بدیه ٬ تلخه مثل زهر میمونه ٬ نه ٬ اسیده ٬ داره مغزمو میخوره داره همه ی وجودمو میخوره و میسوزونه ٬ قلبمو شکست تلخی حرف یه نفر کسی که فکر میکنه آدمه ولی مثل یه حیوون رفتار میکنه چون پول داره و مقام داره و میتونه دستور بده و مجبورم که اطاعتش کنم ولی نه امروز دیگه جلوش ایستادم طوری جوابشو دادم که حتی خودم هم از عواقبش ترسیدم ! نیاز چه کلمه ی زشتی هستی تو ؟ کاشکی میشد دنیا یه جور دیگه ای بود ... خوب بود ٬ ترس نبود و تلخی و تهی بودن و پوچی ... تو هیچ مرحله ای از زندگی اینقدر احساس پوچ بودن به من دست نداده بود ! چقدر خسته ام ٬ خنده ام میگیره از سیگاری که بلد نیستم خوب بکشم ... ولی حالا که پنجمی دارم میکشم احساس میکنم یه کمی راه افتادم ... خنده داره فکر میکنم اگر که الان تو این حس تلخ یه رفیق ناباب داشتم و اون برای رهایی از این فکرها به من مواد مخدر هم پیشنهاد میداد و برام تهیه میکرد استفاده میکردم ! وای ... چه خوب که حداقل تنهام وگرنه حتما معتاد میشدم ! صدای ترانه ی محزون مسخم میکنه ... ای مرغک خیال من ٬ من و ببر ٬ من و ببر ... ببین شکسته بال من ٬ من و ببر ٬ من و ببر ... وای پوست صورتم میسوزه ٬ شاید برای اشک باشه ٬ شایدم ... !!! دیگه بسه پاشم برم به زندگیم برسم ٬ به شوهرم به بچه ام ٬ خوب شام چی درست کنم !؟ آخ راستی یادم باشه فردا بدهی ام... بهش بدم ! وای قسط اسفند ماهم که پرداخت نکردم ... حالا یه قسط تا آخرش عقبم ! بی خیال این چندر قازی که بعد چند وقت پس انداز کرده بودم بهتره برم قسطامو صاف کنم که همش هول نداشته باشم ... الان دیگه سر و کله ی پسرم و پدرش که رفته بودن بیرون پیدا میشه ! وای راستی یه کم اسپری به خودم بزنم نه باید مسواک بزنم وای چشمام چی که پف کرده ٬ اه ٬ واییییی قیافمو ببین برم آرایش کنم مثل جن شدم ... اصلا چطوره یه دوش بگیرم نه وقت ندارم باید شام درست کنم !!! چه شب تلخیه !!! مثل خودم ! چیه بابا هول کردین همتون اینا فقط نوشته های کسی بود که حس کردم خیلی به من نزدیکه ! + نوشته شده توسط س غیاثی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت
9:24 بعد از ظهر |
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | |
|
گاهی وقتها شعرها چقدر زیبا احساس آدمها رو بیان میکنند ! آیا میشود کسی شاعر باشد و عاشق نباشد ؟ من که میگم : هرگز ... در کجای این فضای تنگ بی آواز من کبوترهای شعرم را دهم پرواز ؟ ای تپش های دل بی تاب من ! ای سرود بیگناهی ها ٬ ای تمناهای سرکش ! ای غریو تشنگی ها در کجای این ملال آباد من سرودم را کنم فریاد ؟ در کجای این فضای تنگ بی آواز من کبوترهای شعرم را دهم پرواز ؟ و چقدر عاشقانه ٬ شاعرانه احساساتشون رو نشون میدن ... چیزی که من ناموزون میگم ! بخون ! در دیار نیلگون خواب ! ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن ! بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام . ای نوازش تو بهترین امید زیستن ! در کنار تو من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام ! تصور کن ببین چقدر لطیف و زیبا گفته قصه ی وصال رو ... این سان که ذره های دل بی قرار من سر در کمند عشق تو ٬ جان در هوای توست شاید محال نیست که بعد از هزار سال ٬ روزی غبار مارا ٬ آشفته پوی باد ٬ در دوردست دشتی از دیده ها نهان ٬ بر برگ ارغوانی پیچیده با خزان یا پای جویباری چون اشک ما روان پهلوی یکدگر بنشاند ! ما را به یکدگر برساند ! وای که چه لذتی داره حتی شاعر نبودن و خوندن این همه احساس زیبا ! + نوشته شده توسط س غیاثی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت
10:25 بعد از ظهر |
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | |
|
چیزی عزیزتر از تمام دلم نبود ای پاره ی دلم که بریزم به پای تو گر گاهی لب به شکایت وا میکنیم زخمه های دل دردمند را تو شاد پندارم که شادی من تویی ! روزگار میگذرانیم دریغ از لحظه هایی که باشتاب از کنار دل عبور میکنند و فرصتها از دست میدهیم ! فرصتهایی عاشقانه ... دل همیشه عادت به نالیدن کرده باید رهایش کرد ... تو میدانی که شاید این ناله ها ناشکری باشد برحضوری که گاهی ملموس نیست ! پس بگذر و فراموش کن ناشکری دل را ... + نوشته شده توسط س غیاثی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت
9:32 بعد از ظهر |
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | |
|
یه کتاب خوندم ! درمورد زنها ... فقط الان یه حس خیلی بد دارم و از اینکه یه زنم بدم میاد و از خودم بدم میاد و بدتر از نویسنده ی کتابم بدم میاد ! از اینکه یه مرد درمورد زنها اینطوری نوشته بدم میاد و بدتر از اون اینه که بعضی جاها هم حق رو به نویسنده دادم ولی بازم یه جوری ام ... یکه به قاضی رفتن ... آخ که دلم میخواست الان اون نویسنده اینجا بود و با چندی دیگر یه کمی با هم بحث میکردیم ! و هزاران سوالی که در ذهنم بود از اون نویسنده میپرسیدم ... یه نفر گفت : حالا که نمیشه اونو تغییر بدی خودتو تغییر بده !!! آخه مگه میشه آدم خودشو تغییر بده !! چه طوری ؟ سخته ... من نمی تونم ... و دیگه اینکه دچار تشویشم ... و دلم یه چیزی میخواد که هیچکس نمی تونه بهم بده ... یه چیز عظیم ٬ باشکوه ٬ قشنگ ٬ ... دلم میخواست وقتی نفسم رو بیرون میدم به جای حسرت به جای هزاران چیز نداشته و از دست داده فقط و فقط طراوت و سرخوش بودن از گلوم بیرون میومد ! حیف ! از دست خودم خسته شدم !! + نوشته شده توسط س غیاثی در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت
9:40 بعد از ظهر |
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | |
|
من نمیدونم حقم چیه ؟ و اصلانم نمی تونم که حقم رو ازت بگیرم ! خیالم ندارم که حقم رو ازت بگیرم ولی این حداقل رو دیگه به هر قیمتی باشه حفظ میکنم ! این حق منه که دوست بدارم و دوست داشته بشم ! و اما عشق ... هیجان رو به زندگی من آورد و خلاقیت رو و حس هنوز تازه و شاداب بودن را ... و تو عشقم رو داری رو به زوال میبری !!! نمی دونم اینا چیه که می نویسم فقط میدونم که نمی تونم ادامه ی تو باشم من میخوام که خودم باشم ! خود خودم ... نمی تونم مثل تو باشم نمی تونم و نمی خوام که مثل تو باشم ! ولی قضاوتت عجولانه است ... توقع زیادی نیست که همراهم باشی ولی تو فقط همراهی ام را خواستی و من تنها موندم !!! وقتی کنارت هستم ذهنم آروم میگیره توی این جامعه اینجایی که همه چیز محکومه !!! حتی عشق ... ولی من کنارت میمونم برای حفظ آرامش ! انگاری باورم کردن ! وقتی تو رو دارم انگار یه دوست دائمی دارم ٬ یه عشق جاودانی ... نه اشتباه نکن تو رو نگفتم اون تویی که آرامش رو به من هدیه میده تو نیستی ٬ تو دیگه خیلی وقته که قاصد آرامش من نیستی ! یکی میگفت : خسته شدم ٬ اون از زندگیم اینم از عشقم ! آره زندگی ! مرگ حقه پس زندگی ناحقه !! + نوشته شده توسط س غیاثی در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 و ساعت
8:30 بعد از ظهر |
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | |
|
یه سال مثل سالهای قبل ، غریب و بی طاقت و سرد یه عید بی رونق و پوچ ، یه دنیا غصه ، غم و درد امسال ولی تو رو دارم ، پس دیگه کم نمیارم من غم و از رو میبرم ، رو غصه هام پا میزارم دلم میخواد پیشم باشی ، سر روی شونت بزارم گلای اشکامو یواش تو دست نازت بکارم دلم میخواد برات بگم از بازیهای سرنوشت از تلخی هایی که چشاش تو دفتر دلم نوشت ساده شکست اون کسی که قلبمو دادم به نگاش بدجوری آزارم میده ، دیگه افتادم از چشاش ! زندگیمون ساکت و سرد اسیر بی وفاییه ! گاهی که بد جوش میاره میگه دواش جداییه امسال بهار با هر سالش یه فرق مختصر داره دل دیگه تنها نیست عزیز ! یاد تو شادی میاره بیا که مرهم بزاری با دست گرمت رو دلم بدون تو سرده تنم ، رو به زوال و باطلم ! هوس نداره قلب من گذشته کارم از جنون تو اما نامردی نکن تا آخرش باهام بمون ! موندن تو تو زندگیم امید زنده بودنه انگیزه ی تلاشمه ، جرات پر گشودنه !!! ( س . غیاثی ) + نوشته شده توسط س غیاثی در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 و ساعت
6:28 بعد از ظهر |
|
||
![]() |
![]() |





