تبليغاتX
یادگار تلخ یک عشق

با تو از درد سخن می گویم

با تو از شبزده ی خسته ی شبگرد سخن میگویم

با تو از درد سخن می گویم

با تو از ثانیه های ساکت و سرد سخن می گویم

با تو از درد سخن می گویم

با تو از یاور همدرد سخن می گویم

با تو از درد سخن می گویم

با تو از این تن خسته سخن می گویم

با تو از لبهای بسته سخن می گویم

با تو از عشق سخن می گویم

از طپش های دل سخت شکسته سخن می گویم

با تو از عمر هدر رفته سخن می گویم

از وجود سست یک سایه ی بی عار سخن می گویم

از همه خستگی و بستگی ام ٬ به تو دلبستگی ام

از همه خستگی ام با تو سخن می گویم

با تو از درد سخن می گویم

از من عاشق شبگرد سخن می گویم

با تو از .......

با تو

تو

تو

 

( س . غیاثی )

+ نوشته شده توسط س غیاثی در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 10:27 بعد از ظهر |

هيچ چيزي نمي تونه من رو به مدت زيادي غصه دار كنه ! و حس ميكنم اين نيرو يكي از نقاط قوت منه ! شايد خنده هام تلخ باشه ولي اعتقاد دارم به اينكه بالاخره يه روزي خوبي بر بدي فائق ميشه و يه روزي نتيجه ي صبر و شكيبايي يه هديه ي خوبه ! از جانب اوني كه خيلي مهربونه و بخشنده !!!

 

ماه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، كه هنوز ، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست ، گرم و آبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !

يا زميني را كه ، دلش از سردي شب هاي خزان

نه شكست و نه گرفت ! بلكه از عاطفه لبريز شد و نفسي از سر اميد كشيد

و در آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد

زير پاهامان ريخت ، تا بگويد كه هنوز ، پر امنيت احساس خداست !

ماه من ، غصه چرا ؟!

تو مرا داري و من هر شب و روز ، آرزويم ، همه خوشبختي توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن

كار آن هايي نيست ، كه خدا را دارند ...

ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزي ، مثل باران باريد

يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره ي عشق ، زمين خورد و شكست ،

با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا كن 

و بگو با دل خود ، كه خدا هست ، خدا هست !

او هماني است كه در تارترين لحظه ي شب ،

راه نوراني اميد نشانم مي داد ...

او هماني است كه هر لحظه دلش مي خواهد ،

همه زندگي ام غرق شادي باشد ...

ماه من !

غصه اگر هست ، بگو تا باشد !

معني خوشبختي ،

بودن اندوه است ... !

اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور 

چه بخواهي و چه نه ! ميوه ي يك باغند

همه را با هم و با عشق بچين ...

 ولي از ياد مبر !

پشت هر كوه بلند ،

سبزه زاري است پر از ياد خدا

و در آن باز كسي مي خواند

كه خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ؟ چرا ؟؟

+ نوشته شده توسط س غیاثی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 9:43 بعد از ظهر |

همیشه دلم میخواسته یک نفر رو خیلی دوست داشته باشم یک مرد !! اونم متقابلا همین احساس رو به من داشته باشه ٬ و تا ابد همدیگر رو دوست داشته باشیم و هرگز هم به هم نرسیم !!! این آرزو همیشه به شکل رویا در شبان تنهایی من جان میگیرد و ... خوب این هم خود دلخوشی زیبایی است ٬ یعنی از هیچ بهتره ! آرومم میکنه ٬ مثل تماشای یک فیلم درام و عاشقانه ٬ شاید روزی رویاهایم را نوشتم ! و شاید روزی من .......

در گیر و دار این زندگی ماشینی و پرسرعت همیشه به دنبال صداقت می گردیم و ... چه شد ما را که اینگونه راه می پیماییم و می کاویم و نمی جوییم !!!؟؟؟ مگر جز این بود که عاقبت جوینده یابنده شود ٬ پس ما که جستیم و نجستیم . در پیچ و خم این جاده ی فریبا و فریبنده به چه دلخوش کرده ایم ؟ چه چیز ما را به دنبال خود می کشاند !!! پس همسفر بودنت چه جذبه ای می تواند داشته باشد ٬ وقتی که تهی و بی تفاوت گام برمیداری ؟ آه ای صدای جاودان بخوان برایم ٬ بخوان !

درد تاریکی است درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن  

+ نوشته شده توسط س غیاثی در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 9:17 بعد از ظهر |

دستام و گرفت تا گرم بشه ٬ دستام گرم شد ولی هنوز نگاهم سرده ... میگه تو چرا یه جور دیگه شدی لبخند زدم گفتم نه همونم که بودم ولی نگاه سردم داد میزد که نه همونی نیستی که بودی !!! فقط میدونم که دیگه همینم که هستم ٬ حالا دیگه کنارمه اگر که نگاهم سرده ولی دستامو گرم میکنه همینم خودش برام یه دنیا ارزش داره !!!

از منست این غم که بر جان منست

دیگر این خود کرده را تدبیر نیست

پای در زنجیر می نالم که هیچ

الفتم با حلقه ی زنجیر نیست

+ نوشته شده توسط س غیاثی در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 8:56 بعد از ظهر |

از اولین نگاه

تا آخرین نگاه

دنیایی فاصله ...

در اولین نگاه شوق وصال بود

در آخرین نگاه

مرگ و زوال بود !!!

+ نوشته شده توسط س غیاثی در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 3:28 قبل از ظهر |

عمر کوتاه مرا مهلت بسیار گذشت

فرصت از دست شد و کار من از کار گذشت

آرزوها به دلم بود و به جایی نرسید

ای بسا نقش که از پرده ی پندار گذشت

گل نچیدیم و خزان ٬ گلشن ما غارت کرد

دولت وصل میسر نشد و یار گذشت

جلوه یی کرد شبی دولت بیدار اما

بخت در خواب شد و فرصت دیدار گذشت

قطره شیری که زپستان جهان نوشیدیم

اشک حسرت شد و از دیده ی خونبار گذشت

ای که از کوچه ی تنهایی ما میگذری

گوش کن ناله ی من از سر دیوار گذشت

صبح تابنده ی دل تیره شد از شام گناه

غافل از فکر دوا ماندم و بیمار گذشت

ناز مفروش به پیری که خریداری نیست

سعی بیهوده مکن ٬ گرمی بازار گذشت

تلخ و شیرین جهان گذران میگذرد

غم بگذشته چه داری ؟ کم و بسیار گذشت .

داشتم واسه تسکین دلم شعر میخوندم گفتم بنویسمش قشنگه ... امروز دلم براش خیلی تنگ شده بود زنگ زدم فقط صدای بله گفتنشو شنیدم و ... اشتباه نکنید اونه که دیگه پذیرای من نیست !

+ نوشته شده توسط س غیاثی در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 3:24 قبل از ظهر |

همش بغض های فروخورده همش اشکهای سرازیر نشده !!! هر وقت یادش می افتم بغض گلومو فشار میده احساس خفگی میکنم اشک توی چشمام جمع میشه ٬ ولی دوباره خودداری دوباره تظاهر به شادی و بی خیالی ...

دلم میخواست یه کنج خلوت پیدا کنم و زار بزنم ... آنقدر گریه کنم که تمام دردهام التیام پیدا کنه !!! ولی چطور ؟ کجا ؟؟؟ دلم میخواد برم یه جای بلند آنجایی که وقتی دستامو بلند کنم به خدا نزدیکتر باشه !!! کجا برم خدایا ؟ کجا رو دارم که برم ... خدایا ...

به موسیقی پناه بردم ترانه ی خاطره هام اونی که هر وقت دلتنگش بودم گوش میدادم ، همونی که وقتی نداشتمش گوش میدادم به امید داشتنش ... حالا دارمش و ازش دورم ... دورم کرد گویی که گورم کرد ... من از نامهربونی ها به او پناه برده بودم ... دوستش داشتم دوستش دارم و هنوزم گرمای وجودمو از اون میدونم ... قلبم بی تابشه ... نگرانشم ... حالا چیکار میکنه ؟ اصلا به من و بچه اش فکر میکنه ؟ خودش گفت که دیگه دوستم نداره ؟ باور نکرده بودم ولی به من باوروند ... دلم برای مهربونیاش تنگ شده ... برای ایراد گرفتناش ... برای صبح رسوندناش ... برای نوازشهاش ... برای بوی تنش ... برای موهاش ... برای دل کوچیکش .... چه کردم که اینطوری فوران کرد ، که اینطوری نامهربون شد که نوازشهاش به سیلی تبدیل شد که عشقش به نفرت تبدیل شد ... ؟؟؟؟

ای خدا ، الان دارم می نویسم درحالیکه دورم شلوغه و دوباره بغض کردم گلوم تیر میکشه و اشک تو چشمهام جمع شده ولی دوباره خودداری ... دوباره صبر ، صبر ، صبر

همه به من حق میدن ، همه ی اونایی که در جریان هستند ، میگن که نرو طرفش بزار صبر کن خودش میاد و به پاهات می افته ....

به پام افتادن نمی خوام ، عذرخواهی نمی خوام ، اگر که من و نخواد چطور کنارش بمونم و ادامه بدم ... تو زندگی فقط ازش محبت خواستم ... وقتی محبت نداشته باشه دیگه ازش چی میخوام ...

فقط یه غصه داره من و میکشه ... با دلم چه کار کنم ؟ با دلی که داره به سمتش پر میکشه چیکار کنم ؟ با این دل تنها چه کنم ... ؟؟؟ خدایا بهت التماس نمیکنم که برام نگهش دار فقط سالم باشه فقط خوش باشه من یه کاری با این دل تنها میکنم !!!

وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم

گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم ؟

+ نوشته شده توسط س غیاثی در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 2:10 قبل از ظهر |

قالب و كدهاي جاوا