![]() |
![]() | |
|
تو یه دروغگوی کذابی که از روز اول آشنایی تنها هدفت نابودی زندگی من بود ! خیلی وقته که دیگه هیچ تمایلی به ادامه ی این زندگی ندارم ! هیچ علاقه ای به تو و زندگی که برای من درست کردی ندارم ! وقتی که طلاقت دادم مادرت به آرزوی خودش میرسه ! این بچه با نقشه ی قبلی تو و مادرت به دنیا اومده ! تو برای من چه کار کردی جز اینکه دیگه نه آبرویی دارم و نه اعصابی برای زندگی ! و ... و وقتی که لب گشود برای اعتراض در زیر ضربات مشت تو می گریست ! در حالی که فرزندش در آغوشش گریه میکرد ! و او بی رحمانه تمام اعتبار عشقش را زیر سوال برد ! و متهمش کرد به هیچ ... و حال او با چهره ای بی تفاوت در خانه ی پدری منتظر اذن توست ! و تو به دوست داشتنش خندیدی ! و اشکهایش را اشک تمساح دانستی ! تن خسته ای را که صبح تا شب می کوشید هرزه و ناپاک خواندی ! و او بغض را در گلویش خفه میکند و اجازه ی خروج به اشکهایش نمیدهد چرا که نمی خواهد قلب دیگری نگرانش باشد . و او تنهاست در جهان بی اعتبار عشق ! و هنوز دل نگران تو و تنهاییهایت است ! و هنوز هم می تواند با لبخندی از تو بسویت پربگشاید ! و می ترسد ... و خسته است و دلش یه دل سیر گریه میخواهد !!! ولی جایی نیست برای گریستن !!! خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کمکممممممممممممممممممم کن !!! + نوشته شده توسط س غیاثی در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت
0:22 قبل از ظهر |
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | |
|
خدایا سلام خوبم ٬ ولی اون حالش خوب نیست تمام بدنش ورم کرده وقتی من و می بینه میگه یه کم دیگه مونده که ورم بزنه به قلبم و خلاص ... نمی دونه که با این حرفش آتیش به قلبم میزنه !!! خدایا من دیگه بهت التماس نمی کنم که برای من نگهش داری من فقط ازت التماس میکنم که آزادش کنی ! مثل حر ... خدایا خودتو بهش نشون بده و بزار با آرامش به سمت تو بیاد ... دل نگرون روزای آینده ام خدایا تو یاری ام کن که تنها تو می تونی آرومم کنی ... + نوشته شده توسط س غیاثی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت
5:8 قبل از ظهر |
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | |
|
این روزها نمی دونم چرا فقط میتونم تک بیتی بگم !!! گاهی از دست خودم خسته میشم و بی خیال شعر گفتن میشم ... انگار که فقط غم میتونه منو به وجد بیاره که شعر بگم ! با اینکه غمگین نیستم ولی بازم غمگین گفتم !!! البته خیلی بد شده میدونم ولی حس و حال اصلاح کردن نیست ! الان فقط دارم کنار پنجره ی اتاق بارش یک ریز برف رو نگاه میکنم !!! کسی میدونه چرا هر وقت برف میباره من همش زمزمه میکنم که : حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان که زیر بارش یکریز برف مدفون شد الان دارم فکر میکنم بابا که تو بیمارستانه ٬ مامان دل و دماغ نداره ٬ منم که دلشوره ولم نمیکنه اونوقت جمعه تولد پسرمه و مهمونی دارم ! خدایا چرا همش باید بیخیال شادیها بشم ! ایندفعه میخوام که بیخیال شادی پسرم نشم تو کمکم کن ! در این سپیدی سپید تو را نگاه میکنم دل اسیر عشق را پر از گناه میکنم میان سردی و سکوت در این جهان بیکسی سایه ی یاد رفته را توشه ی راه میکنم تو را نگاه میکنم تو رفته ای از بر من از آسمان دیده ی خسته و خیس و تر من شکایتی ندارم از تلخی دست سرنوشت نوشته رفتن تو را در دفتر باور من میان سردی و سکوت همیشه خوانده ام تو را ز شهر خلوت دلم همیشه رانده ام تو را ولی حضور سایه ات سیاه و تلخ و خسته است دیگر برو ز خاطرم بدان سوزانده ام تو را ( س . غیاثی ) + نوشته شده توسط س غیاثی در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت
6:58 بعد از ظهر |
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | |
|
دوباره سوز و سرما ٬ اونم سرمایی که خشک و بی روحه !!! کاشکی برف می بارید ! برفی سپید که گونه هارو نوازش میکرد و به زمستون سردمون روح میداد ! روح زندگی !!!!! برف مثل خونه تو رگهای فصل زمستون !! من عاشق زمستونم ! عاشق سردی و رخوتش ٬ درختای خشک و بی روحش ! لذتی داره قدم زدن زیر بارش مداوم و یک ریز برفای سپید !!! ولی حیف چند سالیه که ما محرومیم از برف !!! کاشکی برف بیاد ... برف بیاد و روح بده به این همه بی رنگی و سرما !! خدایا حالا این دفعه برف لطفا ... دلم میخواد برم زیر بارش یکریز برف و زمزمه کنم : ای سراپایت سبز دستایت را چون خاطره ای سوزان ٬ در دستان عاشق من بگذار و لبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازش های لبهای عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد باد ما را با خود خواهد برد !!! + نوشته شده توسط س غیاثی در یکشنبه نهم دی 1386 و ساعت
2:52 بعد از ظهر |
|
||
![]() |
![]() |






