تبليغاتX
یادگار تلخ یک عشق


یادگار تلخ یک عشق





















پیش اومده براتون که گاهی بی دلیل دلشوره داشته باشین ؟ امروز صبح دقیقا از هنگامی که چشمهام دیگه سیر از خواب بودن یه حس دلشوره ی عمیق به دلم چنگ انداخته بود ! خیلی بد بود ٬ نگران بودم و دلیلش را هم نمی دونستم ٬ پیش خودم احتمال میدادم که حتما برای یکی از عزیزام اتفاقی افتاده و من دلشوره دارم . گاهی که اینطوری میشم به تک تک کسانی که خیلی دوستشون دارم و یا حداقل یه کمی دوستشون دارم زنگ میزنم و جویای احوالشون میشم !! جالب بود امروز همه متعجب بودن و میگفتند : به به ... خانم چه عجب یادی از ما کردی ! یا خورشید از کدوم طرف طلوع کرده و یا ماه از کدوم طرف دراومده ٬ و من شاد از سلامتی همه ساکت بودم و در دل خدا رو شکر میکردم ٬ ولی هستن کسانی که نمی تونم از حالشون باخبر بشم ! یعنی نمی شه ٬ یعنی در معذورات اخلاقی قرار دارم ٬ نه اینکه نخوام . ولی خوب نمی شه شاید اصلا اون طرف دلش نخواد که من از حالش باخبر باشم ولی به هر حال از خدا میخوام که حالشون خوب باشه یعنی امیدوارم که حالش خوب باشه !!! امروز هم روزی بود از روزهای خوب خدا ... ! با یه دلشوره از همه باخبر شدم به جز یک نفر ... !!!

پنداشتی که چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش

بر جان من شراره ی دیگر نیست

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

می گویند از آفتاب بنویس و من چگونه بنویسم وقتی که هوای دلم همیشه بارانی است !؟ دلم متنظر است منتظر تولد حقایق !!! حقیقت تلخی است نخواستن دل ! دل من ٬ دل بارانی من !! و او نمی دانست که همیشه حق با برنده ها نیست ! و او نمی دانست که آغوش ترانه ها از عطر تن او خالیست ! و او نمی داند که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است و هرگز نخواهد دانست که :

ماه ٬ خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست !!!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

من زن شادی هستم ٬ با وجود تمام مشکلات و ناملایمات ٬ سرسختم و امیدوار !!! ولی به قول یک دوست اندوه پرستم ! گوش سپردن به یک ترانه ی غمگین شادم میکنه ! خوندن یک شعر غمناک به من انرژی مثبت میده ! گاهی که می نویسم اینجا غمهام خالی میشه و دوباره یک لبخند کنج لبهامو تزیین میکنه ! گریه کردن به من امید میده و زیارت اهل قبور انرژی زندگی به من تزریق میکنه ! مشکلات من شاید هزاران بار کمتر از هزاران هزار انسان در جهان باشه ولی باز به قول دوستم من اندوه پرستم !!! ولی من تنها با فکر کردن به اندوه دیگران اندوه خود را فراموش میکنم !!! همین ...

کاش چون پائیز بودم ٬ کاش چون پائیز بودم

کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیر بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد میشد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه چه زیبا بود اگر پائیز بودم

وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم ...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

من از تو می مردم ٬

اما تو زندگانی من بودی

تو دستهایت را می بخشیدی

تو چشمهایت را می بخشیدی

تو مهربانیت را می بخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو زندگانیت را می بخشیدی

تو مثل نور سخی بودی

تو لاله ها را می چیدی

تو گوش میدادی

اما مرا نمی دیدی !!!

فرصت با هم بودنمان رو به پایان میرود و تو همچنان مرا نمی بینی ! یا که میبینی ولی خاموش و بی صدا و بی تفاوت !!! لحظه هامان به افول خویش نزدیک میشوند و تو همچنان مغرورانه و بی رمق به زندگی خویش چسبیده ای ٬ من از پایان نمی ترسم من از تنها شدن در سیل این نامردمیها در هراسم ! تو مرد ساختی مرا ! با تنها گذاشتنم ٬ من از فردا نمی ترسم ٬ من از تکرار سکوتت در هراسم ! تو کوه بودی و تکیه گاه من نبودی ٬ حال تلی پیش نیستی و باز هم شانه خالی میکنی از تکیه گاه بودن ! تو آرام آرام از پله ها پایین می آیی و مغرورانه به ما می نگری و ما در حسرت لبخندی عاشقانه باز هم سکوت تو را معنا میکنیم ! دفترچه ای به دستت میدم : برایم بنویس ٬ برایم بنویس از ناگفته ها و تو نگاهم میکنی !!! روزها میگذرد و دفتر سفید هنوز هم سفید است ! تو جدول حل میکنی و من منتظرم که رنگی از زندگیت در دفتر سپید نقش بندد !! تو باز هم جدول حل میکنی و من باز هم منتظرم ! لحظه هامان به پایان خویش نزدیک است و تو بی تفاوت باز هم جدول حل میکنی ! ای کاش قفل سکوت را می شکستی و لب می گشودی !! ای کاش تکیه گاهم بودی !!!

نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

گاهی وقتها شنیدن یا خواندن یه جمله از کسی که مثل یک دوست میتونه کلی آدم رو سرحال کنه ! مثل این جمله که یک دوست برام پست کرده بود :

زندگی کوتاه تر از آنیست که وقتمان را صرف تنفر از دیگران کنیم !!

حس قشنگی بعد از خوندن این جمله به من دست داد ٬ حس دوست داشتن همه ٬ خوب و بد ٬ غریبه و آشنا ٬ نزدیک و دور !!! دوستت دارم با همه ی خستگیهات با همه ی شکستن ها و ندیدن ها !!!! دوستت دارم با تمام سردیها و بی مهریها !! دوستت دارم با همه ی تلخی ها و اخمهات !!! دوستت دارم حتی اون اخم های صورتت را !! دوستت دارم حتی اون قلب کوچیکی رو که نمی تونه ببخشه و بگذره !! دوستت دارم با همه ی بی اعتمادی و بی اعتقادیت !!! دوستت دارم ب...ب... دوستت دارم !!!

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است.

آري صدا كن مرا ! برايم بگو ٬ حرفي ٬ سخني ٬ چيزي ... زهر سكوتت مرا تلخ تر خواهد كرد . ميرنجي از من از تلخي دلم و صداي گرفته ي احساسم ٬ مرا به خود بخوان كه لبريزم از تو ٬ از حس جاودانه ي مهرباني ات ٬ مرا به خود بخوان كه پرم از نياز بسويت پر كشيدن !!! مرا بخوان اي همه ي هستي من !!! كاشكي بداني صداي تو همان آهنگ وزين عشق است با ترنم باران زندگي ببار بر من اي هميشه ساكت و سرد !!!

ديشب وقتي احساس كردم اينگونه به من بي اعتمادي داغ شدم !!! ولي باز هم عشق مانع از اعتراض شد و من خاموش فقط نظاره گر بي تفاوتي هايت بودم !! اي كاش لب مي گشودي !!

صدا كن مرا !!

نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |


Design By : Night Skin