تبليغاتX
یادگار تلخ یک عشق

وقتی نم نم بارون میزنه ! وقتی میری زیر بارون ! انگاری بال داری ! میتونی زیر آسمون پاکی که حالا دیگه درهای رحمتش باز شده پرواز کنی ! اوج بگیری و برسی به یه حس لطیف و قشنگ ! حسی که میتونه سوقت بده به ملکوت ! وای خدایا ! یه بارون ببارون ! خیلی احتیاج دارم به یه شستشوی معنوی زیر بارون احساسات مهربونت ! خدایا ! یه بارون ! یه بارون ! دلم میخواد آرزوهامو بشورم ! زیر بارون ! دلم میخواد آرزویی نداشته باشم که دیگه حسرت به دست نیاوردنش را بکشم ! دلم میخواد آرزوی من فقط تو باشی ! خیلی سخته ! آره خیلی سخته ! شایدم برای من این خودش یه آرزوست ! آه خدایا ! ....

زیر چتر سبز باران ٬ برگ لرزان درختان

آید به یادم دوباره ٬ کوچه باغ پرسه گامان

می تراوید از نگاهت شور و شرم کودکانه

می سرودم زیر باران از نگاه تو ترانه

اگر از آن همه شوق و آرزو مانده در قلب تو هم بگو بگو

زمزمه کن همه را به گوش من تا بگیرم بوی باران

گل همیشه بهار من بیار با گل خنده کنار من بیا

تا همه هستی ام از حضور تو گل کند چون بهاران

دم به دم افسانه میخواند در کنار گوش مان باد

نغمه های عاشقی را باد و باران یادمان داد

می توانستم چو لبخند بر لبانت جان بگیرم

یا بلغرم همچو اشکی کنج لبهایت بمیرم

در دل شب دیده ی بیدار من بیند آن یاری که دل را آرزوست

چون بیاید پیش پیش مرکبش مرغ شب آوا برآرد دوست

+ نوشته شده توسط س غیاثی در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 11:29 بعد از ظهر |

دیشب میخواستم شعر بگم ! یه شعر قشنگ ! از اونایی که میخونی و هیچ احساسی در تو بر نمی انگیزه ! از اونایی که وقتی با تمام احساسم برات دکلمه میکنم فقط یه لبخند میزنی و خیلی سرسری میگی : خیلی قشنگ بود ٬ خیلی قشنگ بود ! میدونی هر کاری کردم نشد ! قافیه کم میاوردم ! شایدم احساسم یاری نمی کرد ! به هر حال هر چی که تو ذهنم میومد می نوشتم ! می نوشتم و خط میزدم ! خنده ام گرفته بود ! نگاهی به پسرکم که کنارم خواب بود انداختم ! یعنی میشه یه روزی برسه که پسرم با خوندن شعرام ذوق کنه و تو دلش بگه چه مامانی داشتم ! چقدر برای بابا احساس خرج میکرد ! ولی چقدر بابا احساساتش را نمی دید ! شایدم میدید ولی نمی تونست یا نمی دونست که چطور عکس العمل نشون بده ! یعنی یه روزی میرسه پسرم دفتر شعرم رو که زیر هر قطعه اسم من به عنوان شاعرش نوشته شده به دوستاش نشون بده و افتخار کنه ! به دوستاش بگه دلتون بسوزه ببینید من چه مامانی داشتم ! آه آه آه

شایدم تو یه روزی به احساسم به جای پوزخند لبخندی عاشقانه بزنی ! میدونی که کم نذاشتم توقعی هم ندارم ولی گاهی بغض گلوم مجبورم میکنه که بنویسم و بنویسم ! شاید که خلاصی پیدا کنه !

بازم دارم سعی میکنم که تمام دلتنگیم رو از غیبت چند ساعته ات با شعر بیان کنم ! اینکه خیلی دوستت دارم و برام عزیزی !

این شعر را برای تو میگویم

در نیمه شبی پر از سکوت و تنهایی

در زیر نور شمع پریشانی و تشویش

در گوشه ای از وسعتی که تو آنجایی !

این شعر را برای تو میگویم

با ذره ذره نفس های گرم خویش

با سرخی گونه های یک دل تبدار

با درد بی کسی و خاطراتی ریش !

....

ادامه ... شاید اومدم و تکمیلش کردم ! فعلا باید برم یه فکری به حال این همه تو ذوق خوردگی بکنم ! آه آه آه

+ نوشته شده توسط س غیاثی در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 9:55 بعد از ظهر |

قالب و كدهاي جاوا