![]() |
![]() | |
|
خدايا چه دنياي بدي شده ! چطوري دووم بياريم تو اين دنيا ! آدمها ........ ! واي خدايا ! خدايا كمكمون كن ! نبات من تو اين دنياي بد و آدمهاي حريص يه مرد خدايي به ثمر برسه ! خدايا كمك كن كه پسرم بشه اوني كه تو دلت ميخواد ! خدايا كمكم كن ! نه مادر نمونه بشم ولي دلم ميخواد پسرم مرد نمونه باشه ! خدايا كمكش كن !
نفس نفس دوون دوون در پي آرزوهامون
+ نوشته شده توسط س غیاثی در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت
10:9 بعد از ظهر |
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | |
|
خدایا میخواستم دوباره برات درددل کنم ولی گفتم بیخیال ! بجای گلایه کردن از روزگار و سختی هاش بزار بگم که دوستت دارم ! بخاطر همه چی ازت ممنونم خدایا ! به خاطر همه چیزهایی که بهم دادی ! بخاطر فرصت هایی که دادی ! خدایا به خاطر نبات زندگیم ! خدایا به خاطر اینکه سالمم ! به خاطر اینکه آرامش دارم ! خدایا ممنون از تو که بی همتایی ! کمکم کن ! مثل همیشه تنهام نزار ! تا تو باشی ! تا تو لبخند مهربونت را ازم نگیری ! هیچی نمی زارم که من و از پای دربیاره ! هیچی . هیچی ! خدایا کمک کن ! همه رو کمک کن ! حالا هم یه عکس بامزه میزارم که همه از دیدنش لبخند بزنن !
+ نوشته شده توسط س غیاثی در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت
10:47 بعد از ظهر |
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | |
|
اينا كه دارن گريه ميكنند سه تا دخترن ! سلام امروز برات يك نامه نوشتم ! يه نامه پر از گلايه و انتقاد ! يه نامه پر از حسرت و دلواپسي ! يه نامه پر از غصه و غم ! ولي نمي دونم كه آيا اين نامه را برات بفرستم يا نه ! نمي دونم بعد از خوندن نامه چه احساسي نسبت به من پيدا ميكني ! هر چند كه الان هم احساس قشنگي نسبت به من نداري ! چكار كنم با اين بغض لعنتي كه گريبانم را گرفته و تنهام نمي زاره ! تو بگو ... چرا بايد يك عمر در حسرت داشتن تو آنجوري كه خيلي ها دارند بسوزم و دم برنيارم ! تو هيچوقت اين سطرها را نمي خواني ! نه تو و نه هيچ يك از آن آشنايان عزيز ! اي خدا ! كاش ميشد كه بدوم به سمت تو و در آغوشت آرام بگريم ! تو رو ميگم اي كه هميشه چين هاي پيشاني و اخم هاي خشمگينت مرا از خود راند ! اي كاش حسرت لبخند عاشقانه ي تو را در دل نداشتم ! اصلاً حس خوبي ندارم ! چند روزيست كه گرفتار درد بي كسي شده ام ! تويي كه همه كس و كار من هستي ! اي كاش بجاي قهر و عتاب با آغوش پر مهرت پذيراي من بودي ! اي كاش گرماي دستانت را ميشد حس كرد ! اي خدا ... اي كاش ميشد ... من بايد تا آخر عمر در حسرت ديدن يك لبخند از تو بسوزم ؟؟؟ لبخند بهتر است يا اخم ؟؟؟ نه جواب سلامي نه حرفي نه كلامي !!! ولي اي كه هميشه مرا دشمن پنداشتي بدان كه تا آخر عمر دوستت دارم ! كاش لب ميگشودي و ميگفتي آنچه را كه مايه آزار توست ! كاش !! خدايا نجاتم بده ! از اين سفره ي سرد و خالي از اين سرپناه خيالي نجاتم بده نجاتم بده ! از اين خواب عاشق كش بد از اين فكر بايد نبايد نجاتم بده نجاتم بده ! از اين صحنه ي پر هياهو تو از ترس چاقو در آهو نجاتم بده نجاتم بده ! از اين لحظه هاي كشنده از اين ضجه هاي زننده نجاتم بده نجاتم بده ! نبايد بزاريم ستاره بميره نبايد دل شادي ما بگيره نبايد كه اين ترس دوري بريزه همين وحشت از تو مردن عزيزه همين نم نم غم كنار تو خوبه چه خالي چه پر مثل شعر نو خوبه جهان با تو سرريز و لبريز رنگه كنار تو آوارگي هم قشنگه
+ نوشته شده توسط س غیاثی در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت
9:55 بعد از ظهر |
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | |
|
در گذشته اي نه چندان دور ، معماري حاذق با نقشه اي كامل و از قبل طراحي شده ، قصر باشكوهي برايم ساخت كه گرچه ظاهرا خيلي كوچك است اما اگر بخواهم ، آنقدر بزرگ است كه مي توانم تمام آدم هاي دنيا را در آن جاي دهم .
خانه اي با درهاي ورودي كه همواره بازند و آماده دريافت نيازها و بركات و يك دروازه اصلي كه تنها با باز شدن آن است كه اصالت قصر من هويدا و شناخته ميشود . پنجره هاي خانه ام با پرده هاي جادويي مزين و مجهز شده اند كه ورود هرگونه اشعه و غبار بيگانه و مضري را به خانه ، با باز و بسته شدن اتوماتيك و به موقع ، مانع مي شوند . دو ماشین لوکس و مجهز دارم که همیشه و همه وقت در اختیار و در خدمت من هستند و اگر اراده کنم مرا تا مقصد بی نهایت نیز می رسانند . دو ندیم دارم که هر کاری اراده کنم برایم انجام خواهند داد و هر آن چه بخواهم در اختیارم قرار می دهند . در خانه ام دو سیستم تصفیه و تهویه قوی و دقیق تعبیه شده است که کوچک ترین آلودگی ها و ناخالصی ها را در جای جای راهروها و اتاق های خانه ام می زدایند و پاک ترین ها را می گذارند . و یک کامپیوتر دقیق دارم که تمام برنامه های لازم برای داشتن خانه ای آرام ، زيبا ، باصفا و لايق در آن گنجانيده شده است . و اما بر اين قصر باشكوه ، نام آزاده نهادند . آزاده اي كه اين امكانات مادي نه تنها يك حيات سالم مادي را برايش فراهم كرده است كه كامل ترين امكانات براي يك زندگي معنوي است كه اگر آزاده اي آزاد و واقعي باشد خانه زيبايش ، يعني قلبش عمارتي عظيم خواهد بود كه جهانيان ، همه ميهمانان عزيزش هستند . و اين ، مكنتي است كه معمار هستي ، به نام تك تك بندگانش ثبت كرده است . فقط بايد بپذيريم كه بي نيازي در دارايي هاي بيروني نيست بلكه براي اينكه دولتمندي بي نياز باشيم بايد در درون به سرشاري و بي نيازي برسيم .
+ نوشته شده توسط س غیاثی در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت
10:24 بعد از ظهر |
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | |
|
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه میگفت : " من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد . " و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ٬ گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از آن چه سنگینی سینه ی توست . "
گنجشک گفت : " لانه کوچکی داشتم ٬ آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست . سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند . خدا گفت : " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پرگشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود . خدا گفت : " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی . " اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد .
+ نوشته شده توسط س غیاثی در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت
6:37 بعد از ظهر |
|
||
![]() |
![]() |















