تبليغاتX
یادگار تلخ یک عشق

اي خدا آنقدر حرف ناگفته دارم برات آنقدر دلم ميخواد بشينم باهات دو كلمه حرف بزنم كه نگو و نپرس !!!

ولي خودت خوب ميدوني كه اين زندگي و اين دنيا آنقدر سرگرممون كرده كه وقت نمي كنيم !! فقط گاهي سرمو بالا ميگيرم و يه آهي كه هزاران حرف درونش نهفته داره نثارت ميكنم !

ميدونم كه تو آهم همه ي حرفهامو ميخوني و نگاهم ميكني !!! نگاه مهربوني كه فقط و فقط به اميد اين نگاه ادامه ميدم و دم نمي زنم !خدايا چقدر سخته كه براي حرمت نگه داشتن و اينكه دل كسي ازت نگيره نتوني حرف بزني ! چقدر سخته خدايا !

چقدر دلم ميخواد باهاش حرف بزنم ! بهش بگم كه سرتاسر عمر ۶۶ ساله اش را اشتباه رفته ! چقدر دلم ميخواد كه بهش بگم اين چند صباحي كه خودت هم حتي ميدوني خيلي كمه را خوب باش ! بزار دلايي كه ازشون حلاليت طلبيده بودي و اوناهم با سخاوت و گذشت از تو گذشته بودن همونطور صاف باقي بمونه !

چقدر دلم ميخواد بهش بگم كه نزار اون دلايي كه بخشيده بودنت دوباره ازت دلگير بشن ! آخه مقصود چيه !؟ هدف چيه ؟!

خدايا تو كه ميدوني آنقدر غرور و خودپرستي وجود اين مرد را فراگرفته كه حتي مني كه تو شرايط سخت خودم براش همه كار كردم را دشمن فرض ميكنه اگر كه اين حرفها را بهش بگم !

خدايا چرا ؟؟؟

نكنه كه تو ازش روبرگردوندي ! نكنه كه واگذارش كردي به خودش !!!

نه خدا اين كار را نكن خدايا متوجه اش كن كه داره خطا ميره . متوجه اش كن كه دل شكستن بزرگترين گناهه !!!

خدايا چطوري طاقت آورده اون كوه صبر و چطوري اين همه سال را با يه مرد خودخواه سر كرده ! و چطوري هنوزم دوستش داره !

با وجود اين همه بي مهري و كم لطفي ! با وجود اين همه دلشكني و بدخلقي چطور اين همه را تحمل كرده ! براي چي ! به خاطر چي و كي ؟؟؟

خدايا ميدونم كه پاداشش پيش تو محفوظه ميدونم كه بخاطر تحمل اين مرد و به خاطر تمام زحماتي كه براش كشيده يه قصر قشنگ تو بهشت قشنگترت بهش هديه ميدي ! قصري كه فرمانرواش خودش باشه نه يك مرد خودخواه !!!

خدايا چقدر بدم مياد از آدمهايي كه آنقدر سخت به اين دنيا دل بستن كه گويي هيچگاه پيك مرگ اونها را با خودش نخواهد برد ! چقدر بي زارم از كساني كه فقط وقتي احساس ميكنن ديگه رفتني ان حلاليت مي طلبند و به محض بهبود دوباره روز از نو روزي از نو ...

و چقدر عذاب آور و دردناكه كه از كسي كه دوستش داري بيزار باشي !

عشق و نفرت هر دو در كنار هم چقدر كريه و نامفهومه !

خدايا مددي كن !

آه خدايا شكرت ! شكر به درگاهت كه مرد زندگي من اينگونه نيست كه اگر بود هزاران بار مرده بودم !

خدايا شكرت كه عشق تنها چيزي است كه در خانه ي ما هنوز درخشش و رونقش را از دست نداده ! خدايا شكرت كه بچه ي من تو اين محيط دوست داشتني رشد ميكنه و ميدونم كه يه روزي هيچ چيز را جز محبت و مهربوني تو قلبش راه نمي ده !

خدايا شكرت با وجود تمام اين سختي ها ٬ با تمام اين دلهره ها و اضطرابها چقدر خوبه كه تو رو دارم و تو تنهام نمي زاري ! چقدر گرماي دستات را دوست دارم خدايا !

آخيش چقدر آروم شدم ! خدايا كمك كن ! الهي دلم فقط به تو خوشه !

+ نوشته شده توسط س غیاثی در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 4:15 بعد از ظهر |

زنده یاد دکتر علی شریعتی :

عشق گاه جابجا میشود و گاه سرد میشود

و گاه میسوزاند . 

اما دوست داشتن از جای خویش

از کنار دوست خویش برنمی خیزد

سرد نمی شود که داغ نیست

نمی سوزاند که سوزنده نیست !

ميشه عطر يادتو همه جا بوييد و رفت !

+ نوشته شده توسط س غیاثی در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 8:0 بعد از ظهر |

خداي مهربون من

خونه ات کجاست ؟ تو دل من یا دل هر عابر پیر ؟!

میون دستهای نجیب یا که تو قلب یک اسیر ؟!

خونه ات کجاست ؟ تو چشم من یا چشمای پاک بهار

یه بار بیا قدم بزار تو کوچه های انتظار

ميون باغچه هاي ياس يا قطره هاي شبنمي ؟

تو عمق درياي شمال يا باروناي نم نمي !؟

تو قلب جنگل هاي سبز ميون دشت زندگي

كجايي تو خداي من ميشه يه بار بهم بگي ؟؟

میگن همیشه ٬ همه جا عطر وجودت جاریه !

نگاه به عمرم ميكنم ٬ بدون دركت خاليه !!!

گرمي پاك نفسات رو گونه هاي سردمه

واي اگه ناراحت بشي ٬ اين انتهاي دردمه !

لمس وجودت رو ميشه كنار سجاده ها ديد

ميشه صداي پاكتو با خوندن قرآن شنيد

وقتي كه دستات مال ماست انگاري دنيا مال ماست

انگاري آسمون و دشت ٬ زمين و دريا مال ماست

خداي مهربون من ٬ دوستت دارم يه جوري خاص !

مثل ترنم بهار ٬ مثل شميم گل ياس !

( س . غياثي )

+ نوشته شده توسط س غیاثی در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:5 بعد از ظهر |

  دلم برات خيلي تنگ شده

دوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۴ بود !

عصر پنجشنبه بود که دیدمش ! براش یه رانی هلو خریده بودم ! خورد و تشکر کرد !

گفتم : دارم میرم . فردا میخوام برم امامزاده آقاعلی عباس (ع)

 گفت : التماس دعا یادت نره من و دعا کنی !

گفتم : ولی من بیشتر به دعای تو نیازمندم برای سرنوشتم دعا میکنی !

گفت : همیشه دعا میکنم دلم میخواد آنقدر زنده بمونم که بچه اتو ببینم و شاید به ثمر رسیدنش باشم !

گفتم : دلت میخواد دختر باشه یا پسر

گفت : نمیدونم ولی باید اسمش را امیر بزاری !

گفتم : قول میدم که این کار را بکنم !

سرمو در آغوش گرفت و مثل همیشه محکم و مهربونم من و بوسید ! از این کارش لذت می بردم ! خودمو تو آغوشش رها کردم و گفتم : بازم میام قول میدم ! گفت : خدا به همراهت نور دیده ام تو برای من با بقیه خیلی فرق میکنی ! گفتم : ازم راضی هستی ؟ گفت : آره عزیزم از همه راضیم راضی حتی از روزگار سختی که گذراندم ! خدا را باید در همه حال شکر کرد !

وقتی ازش جدا شدم یه حس غریب داشتم تا حالا این حس به سراغم نیومده بود ! درب خروجی را بستم ولی انگاری این حس وادارم کرد که دوباره درب را باز کنم و نگاهش کنم ! درب را باز کردم از ته راهرو نگاهی به من کرد و گفت : چی شده ؟

گفتم : هیچی خداحافظ برام دست تکون داد . دوستم که همراهم بود گفت : زود باش دیگه پس چرا نمیای دیرمون شد ! برای بار آخر نگاهی عمیق به صورت پیرش انداختم و درب را بستم ! رو به دوستم کردم و گفتم : نمی دونم چرا حس میکنم دیگه نمی بینمش ! گفت : دیوونه شدی بازم میخوای غیب گویی کنی !

ده دقیقه بعد خونه بودیم . در حال باز کردن دکمه های مانتوم بودم که زنگ زدند . باباعباس بود با عجله و هراسان با چشمانی گریان گفت : زود باش مادر حالش بد شده !

تمام مسافت خونه رو دویدم ! بقیه هم به دنبال من ! وقتی رسیدم برده بودنش به درمانگاه ! رسیدم بالای سرش چشماش بسته بود و به سختی و با صدا نفس میکشید ! وای خدایا ! دستای خشک و چروکیده اش را در دستم گرفتم نگاهی به صورتش کردم و آهسته گفتم : مادر منم نترس من کنارتم چیزی نیست خوب میشی ؟ قطره اشکی از گوشه ی چشمای بسته اش روی گونه اش جاری شد و دستم را فشار داد ! داشتم خفه میشدم از شدت بغضی که گلومو می فشرد ! نتونستم طاقت بیارم اشکامو رها کردم ولی بیصدا ! آخه اون دلش نمی خواست هیچوقت اشکای منو ببینه ! آمبولانس آمد و اونو به بیمارستان شهر منتقل کرد ! وقتی که رفت میدونستم که دیگه برنمیگرده ! رو به دوستم کردم و گفتم : دیدی گفتم دیدی گفتم این آخرین باریه که می بینمش !

نمی دونستم چطوری به مادر و خاله ام خبر بدم ! تا شب صبر کردم ساعت ۱۲ شب بود که تلفن زنگ زد ! مامانم بود گریه میکرد گفت : مادر چی شده تو رو خدا بگو مرده تو رو خدا بگو ٬ حالش خیلی بده ! از شدت ناراحتی تمام بدنم می لرزید به سختی خودمو کنترل کردم و گفتم نه به خدا نه ! هیچیش نیست فشارش رفته بالا بیمارستان بهتره براش !

خلاصه ۱۲ روز بعد در آی سی یو در حال کما دار فانی رو وداع گفت !

بابام میگفت تا حالا آدمی را به سادگی این زن ندیده بودم !

مامانم ٬ خاله ام ٬ داییم همه و همه گریه می کردند ! یه مظهر مهربونی دیگه مهمان خاک شد !

یه تن زحمت کش ! یه انسان ساده و صادق دیگه رفت !

همون سال خدا به من امیرحسین را داد ٬ چون بهش قول داده بودم اسمش را امیر بزارم به اول حسین امیر را اضافه کردم !

حیف که آخرین آرزوش برآورده نشد و امیرحسینم را ندید و رفت !

قبل از اینکه سونوگرافی جنسیت بچه را تشخیص بده خوابش را دیدم !

به من گفت که لزومی نداره برم سونوگرافی گفت : بچه ات پسره ! یادت نره اسمش را امیر بزاری !

خدایا الان سالگرد مادربزرگم نزدیکه ٬ دلم هواشو کرده ! خدایا دلم براش تنگ شده ! همیشه به همه ی نوه هاش افتخار میکرد ! همیشه میگفت درس بخونید و کار کنید ! چقدر پاک بود ! چقدر بامزه نماز میخوند خدایا یادته ! روسری سفیدش را سرش میکرد و حتی چادر سرش نمی کرد ! خدایا یادته همیشه موهای حنا شده اش را می بافت ! دلم برای لمس دستای پیرش تنگ شده !  

زینگونه ام که در غم غربت شکیب نیست

گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

گر عاشقانه مردن را بلد نيستيم لااقل !

عاشقانه زندگي كنيم  ...

سوختن حرف كمي نيست !

آنان كه ساختند ...

سوختند !

 

+ نوشته شده توسط س غیاثی در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 8:50 بعد از ظهر |

خدا جونم سلام !

دیشب دیدی ٬ ناظر همه چی بودی ! خدایا چه غم دارم وقتی تو رو دارم !

از همه دنیا خدایا فقط تویی که حسابی آرومم میکنی !

فدای نوازشات خدایا وقتی گریه میکنم تو هم ناراحت میشی ٬ ناراحت نشو من عادت دارم ! خدایا یه چیزی بگم بهت : عاشقتم ! تو که هیچوقت به من گیر نمیدی و اذیتم نمی کنی ! تو مهربونی مطلقی !

این ترانه را به تمام وجود به تو مهربونم تقدیم میکنم :

همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم
از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم
دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم
با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم
با تو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم
با تو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم

از سایه های ملتهب همیشه می گریختم
با رفتن تو هر نفس بغض دوباره می شوم
ناجی شام شوکران با دل عاشقم بمان
به حرمت حضور تو چون تو یگانه می شوم

خانه به خانه دیدمت همچو فسانه دیدمت
خانه به خانه دیدمت همچو فسانه دیدمت
با تو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم
با تو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم

 

+ نوشته شده توسط س غیاثی در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 5:56 بعد از ظهر |

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا

بالاخره طلسم شكست و بعد از ۶ سال دوباره ديدمش واي كه چه شكوه و عظمتي ٬ با عظمت تر و باشكوه تر از هميشه ديدمش :

- سلام آقا ، دلم برات تنگ شده بود . ممنونم كه با اين همه گناه بازم اجازه دادي بيام به ملاقاتت ! ميدونم كه تو هيچكس را نمي روني ولي اين سفر براي من يه چيز ديگه بود ! ميدوني كه چي ميگم ! شرمنده اتم دير شد آنقدر خودمو مشغول دنيا كرده بودم كه اصلا ياد شما نبودم حالام كه اومدم ازت فقط يه چيز ميخوام اينكه از خدا بخواي و واسطه بشي كه من و ببخشه ! آقا خيلي آقايي ! يه چيزي رو صادقانه بهت بگم ؟ اصلا باورم نميشه كنارتم ! چقدر قشنگه اين حس ! اومدم با اشكام روحمو شستشو بدم ! اجازه هست آقا ؟؟؟

چقدر سبك شدم ! چقدر راحتم ٬ چقدر احساسم قشنگه ! انگاري هيچ غمي ندارم . آنقدر با مهربوني مهمونات رو پذيرايي ميكني كه دل كندن ازت كار سختيه ! فداي مهربونيات چكار ميكني با دلها كه اينطوري اسيرتن ! واي خدايا ممنون كه اجازه اين سفر را بهم دادي !

واي خدايا چقدر مردم گرفتارن ! خدايا تو خودت خوب ميدوني كه براي همه ازت فقط يه چيز خواستم ! اونم سلامتي بود ! اين نعمت دنيايي را براي تمام كساني كه التماس دعا داشتن خواستم ! براي دختر گلم هموني كه خواسته بود خواستم ( انسانيت ) ! روبروي اين ايوون طلات آقاي مهربونم خواستم كه بهش عزت نفس و عاقبت بخيري بدي ! اين تنها چيزي بود كه ميتونستم براش بخوام ازت ! خدايا خودت دلشو شاد كن !

واي كه چه سفري بود ! خدا قسمت همه بكنه !

الهي آمين !


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط س غیاثی در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:47 بعد از ظهر |

رانندگی من برعکس مامانم خوبه

اینم دوستمه اسمش عماد ولی من بهش میگم عم

 خوشت اومد خانم گل ؟

خوشگل جونم وقتی کوچولو بودم بهتر نبود ؟

نخندی به اینکه کچل بودما شاید خودتم کچل بودی !

+ نوشته شده توسط س غیاثی در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:18 قبل از ظهر |

خدایا کمک !!!

بار الهی ! من تنهای تنهایم ! گریزی از این درد بی درمان نیست ! تنهای تنها در وادی سخت راه این دنیای هزار رنگ و هزار درد ! یاریم کن که سخت پریشانم و سخت دلتنگ ! خداوند در مکتب عشقت آموختم که دوست بدارم و مهر بورزم ! تنها معلم من تو بودی وگرنه که آموختم که عاشق باشم ؟ تنها تو بودی که با کلامت ملکوتی ات راه را به من نمایاندی ! شرمسار توام ای بزرگ مهربان که شاگرد اولت حال پشت در کلاس مهربانی ات منتظر اذن دخولت است !

خداوندا سخت نگرانم ٬ تو دریابش . تو دریاب آن مهربانی را که مرهم تنهایی هایم بود و من پاسش نداشتم ! تو دریاب آن بزرگی را که از بزرگیت گفت و من قدردان نبودم ! من انسان بودم ولی در قالب شیطان فرو رفتم و او را فریفتم ! من انسان بودم ولی انسانیت را معنا نکردم !

خداوندا سخت عذابم میدهد این رنج دوری و مهجوری ! خداوندا یادش نامش کلامش صدایش یادگارش همه و همه برایم اشک به همراه دارد و بغض !

اشکی که فرو نمی ریزد و بغضی که در گلو خفه میشود !

اندوهم از چیست ؟ نمی دانم مرا ببخش پروردگار مهربانم که با قلب بازی کردم ! قلبی که سرچشمه ی عشق آسمانی تو بود و من با عشق زمینی و خاکی ام بازیش دادم !

شرمسار توام ای نور جاودانه ! که تیرگی ظلمت را به منزلگه احساست نشاندم !

حال قصد بال گرفتن به آن سوی حقیقت دارم ! مرا بپذیر خدایا ٬ مرا در چشمه ی مهربانیت شستشو ده ! مرا بیامرز و ببخش !

مرا فرصتی ده که دیگر هرگز و هرگز نیازارم دلهای دلبسته ی مهرت را ! مرا فرصت خوب بودن ده ای همیشه خوبترینم !

خدایا تو میبخشی و میدانم که میبخشی !

وصف بخشش و مهربانیت را از همه شنیده ام !

شک ندارم به صفا و عشقت !

ولی ...

اگر او مرا نبخشد !؟

... ناگفته هایم را خفه میکنم و نمی نگارم شاید این بهترین راه باشد ... شاید  ... شاید !

+ نوشته شده توسط س غیاثی در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 4:7 بعد از ظهر |

قالب و كدهاي جاوا