تبليغاتX
یادگار تلخ یک عشق


یادگار تلخ یک عشق





















و کسی گفت بهار است

و من با شبنم روی یک برگ گل یاس نوشتم :

ای کاش این بهاری که همه می گویند

بی خبر می آمد

شاید آنوقت ز شوقش

همه گل می دادیم .

بهار آمد

« سال نو بر تمامی دوستانم مبارک »

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

ديگه كم كم داره بهار از راه ميرسه كاشكي قول بگيريم از دلامون كه قدر دلايي كه دل به دلمون بستن بدونه !

بيا دست به دست هم دلامونو پاك كنيم

بيا حسرتا و غصه هامونو خاك كنيم

بيا لبخند بشيم رو هر لبي خونه كنيم

بيا زلفاي قشنگ دوستي رو شونه كنيم

بيا آفتابي كنيم شباي تنهاييمونو

بيا آب پاشي كنيم غربت درياييمونو

بيا سرسبز باشيم به رنگ شادابي عشق

بيا دريايي باشيم مثال بي تابي عشق

بيا با بوسه ي عشق گونه هامو رنگ بزن

تو بيا با بوسه هات به قلب من چنگ بزن

بيا آرامش من بهارمو شادي بده

بيا به اسير خود فرصت آزادي بده

بيا اي جلوه ي نوروزي جاودانه ام

بيا اي خوب ترين دفتر شاعرانه ام !

( س . غياثي )

اي كاش تو بودي ! تو رو ميگما ! تو !

نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

یکشنبه ۱۳/۱۲/۱۳۸۵ ساعت ۳:۱۵ بعدازظهر

دیروز عصر در هنگام گذر از پیاده روی شهرمان مردی را دیدم پیر ! زنجیری که بوسیله ی آن جعبه ی سنگین واکس هایش را بدوش میکشید سخت آزارش میداد !

او از جلو میرفت و من در پی او به او میاندیشیدم ! احساس این مرد چیست ؟؟ قلبش چه میگوید ؟؟ آیا او هم تا بحال عاشق شده ! آیا شعر میخواند یا اصلا خواندن میداند ؟؟

ناگهان صدایی مرا بخود آورد یکی از واکسهایش به درون جوی آبی که بدون آب بود افتاد ٬ نگاهی به قامت خمیده و چهره ی پیرش انداختم ! دلم به درد آمد ٬ در دستانش چند جفت کفش پاره خودنمایی میکرد !

نگاهی به جوی آب انداخت ٬ خسته بود میدانم که خشمگین بود از اینکه میبایست تمامی کوله بارش را زمین نهد و دست در جوی آب کرده قوطی واکسش را بردارد !

درنگ را جایز ندانستم خم شدم و رفتم داخل جوی آب قوطی واکسش را برداشتم و به دستش دادم ! نگاهی از سر قدردانی به من کرد و گفت : دخترم چرا این کار را کردی ؟ گفتم : وای مگر چه کردم ! شاید من هم روزی به کمکی هر چند کوچک نیاز داشته باشم ! لبخندی زد و گفت : دست شما درد نکنه ! خدا عزیزاتو برات حفظ کنه دخترم !

و رفت ....

ولی چیزی که مرا آزار داد نگاه تحقیرآمیز دو دختر جوان شیک پوش و جذاب بود به من !

دیگر خود قضاوت کنید ...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

گاهی وقتها آدمها وقتی که دلتنگ و تنها هستند یه چیزایی زیر لب زمزمه میکنند :

یه روزی که منم احساس دلتنگی و خستگی و تنهایی میکردم یه چیزایی رو زمزمه کردم و از اونجایی که خیلی به شعر علاقه دارم دلتنگیهامو در قالب شعر زمزمه میکردم .

حالا این ابیات پراکنده ای که میخوانید زمزمه های یه دلتنگه !

امیدوارم کاستی هاشو به دل نگیرید !

سلام ای مهربون ٬ قلبم شکسته

دوباره غم کنار دل نشسته

دوباره غصه داره قلب تنهام

دوباره اشک درخشیده تو چشمام

نمیدونم چرا دل تلخ و سرده

چرا دایم پی دستات میگرده

انگار دستات براش داروی عشقه

نگات ٬ برق چشات جادوي عشقه

ساده و صمیمی و پاک مثل دریای شمالی

یه مهی مثل یه خواهش تو یه رویای محالی

مثل گلدونای باغچه پر شادابی و احساس

مثل عطری که می بخشه بی دریغ یه بوته ی یاس !

مثل بارون بهاری تند و تیز و پر هیاهو

برق اون چشای گیرا من و بدجور کرده جادو

میدونی یه حسی انگار تو دلم جوونه کرده

حس پی بردن به فرجام دلمو دیوونه کرده

دستمو بگیر تو دستت دوتایی دعا بخونیم

شیطون از تو دلامون دوتایی بیرون برونیم

خدا خیلی مهربونه خیلی خیلی خیلی خیلی

میرسونه مجنون و اون یه روزی به عشق لیلی !

بزار آروم بگيرم بزار بميرم تو چشات

بزار جاري بشم و جون بگيرم روي لبات

بزار آرامش من نگاه غمگينت باشه

بزار زندگي من دستاي سنگينت باشه

بزار مثل يك كبوتر تو دلت پناه بگيرم

توي دستاي نجيبت مثل يه شبنم بميرم

بيا با هم جون بگيريم توي شهر بيكسي

بيا و بگو كه يك روز تو به دادم ميرسي

اي خدا دلم چرا هميشه دلتنگه براش ؟

ميشنوم غصه هاشو از لابلاي خنده هاش

اي خدا هميشه تنهام وقتي اون نيست كنارم

كاشكي بود اجازه ميداد سر رو سينه اش بزارم

اي خدا كاشكي برام از راز زندگيش ميگفت

كاشكي از دليل دلتنگي و خستگيش ميگفت !

كاشكي تنها جاي من بود آغوش خسته ي او

كاش فقط رو لب من بود لباي بسته ي او

كاش ميشد من و تو در آغوش هم جون ميداديم

به لبهاي غمزده مزه ي بارون ميداديم

كاش ميشد كنار هم تا به ابد فدا بشيم

از همه مردم دنيا ما دو تا جدا بشيم

كاش ميشد هزار تا بوسه به لبات مي بخشيدم

دستامو بروي چشماي نازت مي كشيدم

كاش ميشد پر ميزدم تو آسمون چشم تو

يه قناري ميشدم هنگام قهر و خشم تو

كاش ... كاش ... كاش

میدونی دوستت دارم این آخرین خواهشمه

من و دوست داشته باشی این انتهای عشقمه

من و با خودت ببر به شهر مهربونیا

با توام هزار هزار بوسه بزار روی لبام

نزاری تنها بمونم غریبه بشم برات

نزاری بمیرم و گم شم توی اشک چشات

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

 

آگهي ترحيم

زورکی نخند عزیزم میدونم اومدی بازی

نمی خوام این آخرین بازی زندگی ببازی

خودتو راحت کن و فکر که جبران گذشته اس

از منم میگزره اما به دلت چاره نسازی

اومدی بشکنی بشکن از من ساده چی مونده

قبل تو هر کی بوده تموم تار و پود سوزونده

تو هم از یکی دیگه سوختی میخوای تلافی باشه

بیا این تو و دل و باقی احساسی که مونده

دل ما اونقده پاره اس ٬ موندنش مرگ دوباره اس

آسمون سینه ی ما خیلی وقته بی ستاره اس

همینی که باقیمونده واسه دلخوشی تو بشکن

تیکه تیکه هامو بردن ٬ آخرینشم تو ببر

نمی خوام بگذره عمری خسته شی واسه فریبم

یقه تو نمی گیره هیچکس آخه من ایجا غریبم

بزن و برو عزیزم مثل هر کس که زد و برد

طفلی این دل که همیشه به گناه دیگرون مرد

نفرتت رو از یه غریبه سر یه غریب خراب کن

خنده ی کوتاهم را بیا گریه کن عذاب کن

مهمم نیست که چه جرمی یا گناهی این سزاشه

باقی دلم یه مشت خاک همینم می خوام نباشه

برده های یک شکسته خالی کن سر دل من

دیگه متروک مونده و سرد خاک پیر ساحل من

از نگات خوب می فهمم که تو فکرت یه فریبه

بازی بسه پاشو بشکن من غریب و تو غریبه

دل ما اونقده پاره اس ٬ موندنش مرگ دوباره اس

آسمون سینه ی ما خیلی وقته بی ستاره اس

همینی که باقیمونده واسه دلخوشی تو بشکن

تیکه تیکه هامو بردن ٬ آخرینشم تو ببر !

نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 8:32 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

مثل همیشه وقتی که دلم میگیره رفتم سراغ کتاب شعر فروغ نه ٬ مهدی سهیلی نه ایندفعه یه شعر تازه دیدم چقدر قشنگ بود . شعر ساده با قشنگی و سادگیش همه ی حرفامو در بر داشت :

من میرم واسه همیشه چرا باورت نمی شه

نه باور نکن ٬ نزار برم ٬ میخوای برم ؟ میزاری برم ؟ اصلام برم ؟ برم یا بمونم ؟ بمونم ؟ برم ؟ جواب نمیدی ؟ میای ؟ نمیای ؟ نخوام بیای ؟ پس کی میای ؟ دستاتو میخوام ؟ دستاتو میدی ؟ دستات سرده ؟ دستای من گرمه ؟ میخوای گرمش کنم ؟ چی رو ؟ دستاتو ! گرمش کنم ؟ گرمش نکنم ؟ میزاری گرمش کنم ؟ میای ؟ نمیای ؟ نمیخوای بیای ؟ نمی زارن بیای ؟ چرا نمیای ؟ پس کی میای ؟ دلم برات تنگ شده بی رحم !

دلم برات تنگ شده بی رحم ! 

من میرم واسه همیشه چرا باورت نمیشه

خستم از روزای ابری خیلی سنگینه نگاهت

دوست ندارم تو تابستون بشینم باز سر راهت

نمیخوام بازم خیالت قبله ی آرزوهام شه

تو بمون و عاشقای روی پر غرور و ماهت

آره من اونم که گفتم واسه چشم تو دیوونم

آره من قول داده بودم تا تهش باهات بمونم

ولی پس دادی نگامو زیر رگبار غرورت

من فقط یه کم شکستم خوب نگام کنی همونم

چمدون رویاهامو دیگه برداشتم و بستم

دیگه عین اون قدیما چشاتو نمی پرستم

رخ تو عین یه بازی منو مات قصه ها کرد

حالا بی اسمم و تنها پر پاییز و شکستم

از تو هیچ چیزی نمونده نه نگاهی و نه یادی

من سپردمت به دریا عین یه موج زیادی

تازه فهمیدم با این عشق زندگیم چقد تلف شد

تو به جای التماسم یه گلم بهم ندادی

دیگه از صبر و تحمل تو دل من خبری نیست

صحبت دشت و جنون و قصه دربدری نیست

نفسای قیمتی مو زیر پاهای تو ریختم

پس کو اون هوای تازه بگو که هیچ اثری نیست

باورت بشه دیگه اون بی گناه ساده نیستم

دیگه اون دختر تنها با پای پیاده نیستم

دیگه اون دیوونه ای که وسط آفتاب مرداد

گل سرخای قشنگ و دس تو میداده نیستم

فهمیدم سوار رویا توی قصه هاس همیشه

هر که نازش زیاده خیلی بی وفاس همیشه

اینو از تو یاد گرفتم جواب عشقای زیبا

یه جایی تو آسمونا با خود خداس همیشه

نه دیگه تو رو نمی خوام من از عشقت توبه کردم

نه یه بار ٬ دو بار و صد بار صد هزار مرتبه کردم

مث آزادی و زندون مثل پرواز و قفس بود

همه رو با داشتن تو بدجوری تجربه کردم

می رسه به آسمونا ماجرای تلخ دردم

همشون تقصیر من بود من خودم بچگی کردم

منتظر نیستی میدونم اما لطفا باورش کن

این دفه یه فرقی داره من دیگه بر نمی گردم

من میرم واسه همیشه چرا باورت نمی شه !

( مریم حیدرزاده )

نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

متني كه در زير مي خوانيد نامه ايست كه هيچگاه به دست او نرسيد :

سلام

سلام اي معناي كامل مهرباني ٬ سلام

خوبي ؟ ديروز خيلي اذيتت كردم . من و ببخش !

اميدوارم كه بتوني من و ببخشي !

خيلي دلم ميخواست يك سيلي جانانه از تو نوش كنم ! شايد اونوقت به خودم بيام و كمتر آزارت بدم !

ميدوني خيلي وقت بود كه كمي با خودم خلوت نكرده بودم ٬ شايد گرفتاريهاي اين زندگي و روزگار باعث شده بود ! ولي بالاخره يه فرصت كوتاه دست داد تا به خودم رجوع كنم !

رفتم جلو آيينه ٬ هر موقع ميخوام با خودم خلوت كنم ميرم جلو آيينه !

تو آيينه يكي ديگه رو ديدم ! يكي كه خيلي دلش گرفته بود ! خيلي دلتنگ بود !

وقتي تو چشماش نگاه كردم ديدم يك عالمه غصه داره ٬ يك عالمه حرف نگفته !

بهش گفتم : حرف بزن خودتو خالي كن بگو !

حرف زد . گفت :

خيلي دوستش دارم ! خيلي ميخوامش ! خيلي دلم ميخواد دستاشو براي يك بار ديگه فقط يكبار ديگه بگيرم و از ته دل به او بگم دوستش دارم ! آنقدر عميق بگم آنقدر صادقانه بگم كه با تمام وجودش عشقم را حس كنه !

حالا ميخوام بهت قول بدم ٬ قولي كه ديروز جلو آينه به خودم دادم !

بهت قول ميدم ديگه هيچوقت اذيتت نكنم ! با حرفهام با كارام آزارت ندم !

حتي اگه من و بشكني ! حتي اگه غرورمو لگد مال كني ! حتي اگه آزارم بدي !

ميدونم كه تو خيلي بزرگ و مهربوني و من فقط ادعا ميكنم ! اما باور كن كه اينبار از صميم قلب اين قول را به خودم دادم ! خودي كه از خود بيخود شده و دربه در دنبال دستهاي گرمت مي گرده تا پيداشون كنه و با لمس آن دستها حسن نيتش را به تو ثابت كنه !

دلم يه جايي ميون جنگل چشمات گم شده !

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

آه ... یاد گذشته ها بخیر !

یادش بخیر روزای اول آشنایی چقدر خاطره انگیز و قشنگ بودن ! چقدر خوب بود چقدر لذت بخش بود وقتی که برای اولین بار دیدمش ! خودشم فهمید با تصوراتم زمین تا آسمون فرق داشت ولی دلش چی ؟ دلش که فرق نداشت . من شیفته ی مهربونی و خلوصش شده بودم ! عاشق گذشت و ایثارش شده بودم . پس دیدنش نه تنها سیرم نکرد بلکه بیشتر اسیرم کرد !

تا حالا عاشق یک دوست شدید ؟ تا حالا شده دوستتون را از دل و جون دوست داشته باشید ؟

من هنوز هم مشتاقم ٬ هنوز هم مهربونم ٬ هنوزم عاشق دوستم هستم ولی حالا که او به این باور رسیده شاید دوستی ما مشکلاتی براش ایجاد کنه پس بهتره که من هم عاقلانه بیاندیشم . بهتره که منم مثل اون دوست عزیزم خیلی آهسته احساسم را سرکوب کنم و بگم که پاشو فراتر از دلم نزاره ! باید ساکتش کنم !

باید به احساسم بگم که اوج نگیره . ساکت و خاموش کنج دلم بنشینه ! باید خودمو کنترل کنم ! باید روابطم را تنظیم کنم ! باید به احساسم بگم جامعه تو رو نمی پسنده پس بال و پرت را ببند و پرواز نکن !

خدا را شکر خوب بلدم تمام غصه هامو پشت یه چهره ی بشاش و سرزنده پنهان کنم !

خوب بلدم که اشکم را مهار کنم و بغضم را فرو بدم ! اینها را روزگار به من آموخته !

شاگرد خوبی بودم توی مکتب روزگار ٬ ولی ای کاش از روز اول اینقدر صادقانه و بی پیرایه حرفهای دلم را نمی زدم ! ای کاش مثل همه مثل همه ی اون آدمایی که بدن و دو رو احساساتم را بروز نمی دادم شاید الان شرایطم بهتر بود !

از زندگی هیچ گله ای ندارم ! از روزگار و آدمهاش هم راضیم ! این منم که ندانستم نباید تمام محبتم را خالصانه به دوست ارزانی کنم !

هیچ گله ای نیست حتی فاصله ای نیست . هنوز هم کنارم احساسش میکنم !

هنوز هم دوستش دارم چون دلم پیش اوست اینجا نیست !

کاش روزای اول برمی گشتند ! کاش .... کاش ... !

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |


Design By : Night Skin