تبليغاتX
یادگار تلخ یک عشق


یادگار تلخ یک عشق





















چقدر سخته برای لحظه های بی تو بودن شعر گفتن

چقدر عذاب آوره تصور لحظه هایی که شتابان می آیند

لحظه هایی که جدایی را به همراه دارند ؟

وای نه ٬ هرگز ٬ حتی تصورش دردآورست !

خداوندا تو مگذار فراموشش شوم

تو مگذار خدای خوبم

خواهی فراموشم کنی ٬ چندیست تمرین میکنی

تو میتوانی میشود ٬ بر خویش تلقین میکنی

با هر پیام تازه ات جانی دوباره میدهی

گلدان خشک یاد را با بوسه تزیین میکنی

گویی : عزیز مهربان هر صبح دعایت میکنم

آیا برای رفتنم هر روز نفرین میکنی ؟

حالم شبیه آسمان ابری و گریان گشته است

پس کی تو فکری بر دل تنهای غمگین میکنی ؟

من می پذیرم رفتنت گرچه چونان زهر است آه

من را برای درک این رفتن تحسین می کنی !

هر شب بدون لمس تو دیده به در دوزم ولی

تو در کجا نامهربان یک خواب رنگین میکنی ؟

ای وای از این دلواپسی ٬ زین درد زرد بیکسی

غمهای این دلداده را با قول سنگین میکنی

کم کم ز یادت میروم این رسم تلخ زندگیست

سردی این غمخانه را آهسته تضمین میکنی !

( س . غیاثی )

نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

تقدیم به مهربانترینم ٬ به همراه صبورم

ای وای از این جدایی ٬ ای وای از این فراق

چون کودکی تنها در خانه بی چراغ

وحشت زده بیکس در این سرای سرد

با من چه خواهد کرد این عاشق پر درد ؟

با من چه خواهد کرد این قلب افسرده ؟

این روزگار تلخ این یاس پژمرده ؟

با من چه خواهد کرد سرچشمه ی ایثار

قلبم چه مشتاق است مشتاق یک دیدار

دیدار آن مردی کز راه دور آمد

پر جذبه و سنگین ٬ کوه غرور آمد

با من چه خواهی کرد ؟ ای راه بی پایان

ای شور شیدایی ای پاکی باران

با من چه خواهی کرد ؟ با این گل بی برگ

هرگز مگو رفتن ٬ این واژه آرد مرگ

هرگز مرو هرگز ٬ ای بهترین همراه

ای ساده آرامش ای معنی هر آه

( س . غیاثی )

بي تو دلم خون ميشه اگه بري از كنارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 8:16 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

ببخشم گر تو را رنجور كردم

به عاشق بودنم مجبور كردم

ببخشم گر جسارت كرد اين دل

تو را از قلب تنهام دور كردم

ببخشم با بهانه هاي بيجا

اگر زخم دلت را شور كردم

( س . غياثي ) 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

به کجا باید رفت؟.....ز که باید پرسید؟!!!


واژه عشق و پرستیدن چیست؟

جان اگر هست چرا در من نیست؟

من که خود می دانم ..راه من راه فناست

قصه عشق فقط یک رویاست....

اه ای راه سکوت...

اه ای ظلمت شب....

من همان گمشده این خاکم...

به خدا عاشق قلبی پاکم....

تقديم تو باد !

نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

يه جايي توي يك مجله يه جمله خوندم كه خيلي به دلم نشست .

خيلي ساده بود ولي فكر كردم توي اين وبلاگ بنويسم تا همه از خوندنش لذت ببرند .

جمله ي كوتاه و عميقي بود .

اميدوارم هيچكدوممون اينطوري نباشيم !

جمله اين بود :

بسيارند كساني كه چون دريا سخن ميگويند ،

اما زندگي اي چون مرداب دارند !

جاده ي زندگي سبزه به شرطي كه نگاهت به زندگي سبز باشه !

جاده ي زندگي

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته

نگو از دوري كي ؟ نپرس از چي گرفته

آهسته ببار اي ترنم باران غم !

 آهسته ببار بر لبان خسته

آهسته ببار تا نبيند آن كس كه دل غمزده ام بشكسته

تا نبيند كه چه كرده با من

با مني كه مثل گندم بودم

مثل آن بلبل شاد و سرخوش

توي باغ زندگي گم بودم

آهسته ببار اي همه آرامش

آهسته بريز از درونم بيرون

آن درد كه او به جان من افكنده

آهسته ببار

آهسته ببار

اي اشك غمين

آهسته ببار !

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

تقديم به دوستانم ، به سارا و صدرا

به خاطر یک دوست می نویسم

به خاطر دوستی که وبلاگش را حذف کرده !

ای کاش اینکار را نمی کرد

ای کاش میگذاشت دوستیمان رنگ عشق پیدا کنه

ای کاش اجازه میداد بیشتر و بیشتر دوستش بدارم

دوست خوبم

ممنون از اینکه به من سر زدی و ممنون از معرفتت !

تو که اجازه ندادی بیایم و تو شادیتون شرکت کنیم ولی من رسم ادب را بجا میارم و یک هدیه به تو میدم

این هدیه ی من و ..... به توست :

تقديم به سارا و صدرا

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 9:42 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

سردمه بیا ها کن نفست گرمای عشقه

به تن یخ زده ی من دست تو گرما میبخشه ! 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

در سایه ی بی اعتبارت ماوا گرفتم

من انتظار معجزه نداشتم ٬ من تنها آغوش عاشقانه ات را می خواستم !

افسوس که تو تنها سایه ی بی تفاوتی شدی در کنار قلب تنهایم !

ای سایه ی بی اعتبار ٬ من به گرمای دستانت محتاجم !

من لمس حضورت را خواهانم نه عطر وجودت را !

من محتاج نوازشهای عاشقانه ی عشقم !

من با تو بودن و در آغوشت آرمیدن را خواهانم !

من سخت تنهایم !

من در حصار سایه ی فرٌار خوشبختی در انتظار حضورت لمس بیکسی را تجربه کردم !

من بی پناهم !

همچون پرنده ای اسیر دست بی ترحم طوفان !

من سخت بیمارم !

بیماریم عشق است و معشوقم علاج آن !

من سخت بی تابم !

آیا چه خواهد شد .... ؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 8:30 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

چه بگویم ؟ سخنی نیست ....

تو يه وقت از من خسته نشي !

تو يه وقت از من خسته نشي !

برگ نشي ٬ از تن من جدا نشي !

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

با تو از درد سخن می گویم

با تو از شبزده ی خسته ی شبگرد سخن میگویم

با تو از درد سخن می گویم

با تو از ثانیه های ساکت و سرد سخن می گویم

با تو از درد سخن می گویم

با تو از یاور همدرد سخن می گویم

با تو از درد سخن می گویم

با تو از این تن خسته سخن می گویم

با تو از لبهای بسته سخن می گویم

با تو از عشق سخن می گویم

از طپش های دل سخت شکسته سخن می گویم

با تو از عمر هدر رفته سخن می گویم

از وجود سست یک سایه ی بی عار سخن می گویم

از همه خستگی و بستگی ام ٬ به تو دلبستگی ام

از همه خستگی ام با تو سخن می گویم

با تو از درد سخن می گویم

از من عاشق شبگرد سخن می گویم

با تو از .......

با تو

تو

تو

( س . غیاثی )

خیلی تنهام خیلی تنهام چه کنم ؟

ای خدا با کوه غمهام چه کنم ؟

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

فرشته ي مهربونم

امروز میخواهم از تو بنویسم ٬ از تو ای همه ی وجود من

ذره ذره ی وجود من شدی ای کوچولوی قشنگ

ای شیرین زبان ٬ ای شیطون بلای من

امروز وقتی که پشت سرم با بغض و گریه مامان گفتی دلم ریخت

دلی که اسیره توست ٬ مامانی پسر نازم می پرستمت !

طاقت دوری هر کسی را دارم ٬ هجران و فراق هر کسی را می توانم تحمل کنم به جز تو !

خدایا وجود من به وجود نحیف و نازنینش بسته است .

خدایا از همه ی دنیا برام عزیزتره !

خدایا از همه ی بلاها دور و مصون بدارش !

خدایا به تو می سپارم جگر گوشه ام را ...

فداي مامان گفتنات اميرحسين من !

نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 9:25 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

 این شعر را برای تو سروده ام اي همه آرامش من

ای لمس تنت دلیل بیداری دل

ای روز و شبت فکر پرستاری دل

ای رمز رسیدن به تجلی حیات

ای پاک ترین سرود دلداری دل

ای شهد کلامت غزل ناب وصال

ای خوب ترین فرصت همیاری دل

بی تو نفسم در اوج گرما سردست

ای کوچ تو سخت تر ز بیماری دل

ای لحظه شمار بیکسی ها برگرد

ای تلخی رفتنت گرفتاری دل

( س . غیاثی )

در آغوشت چه آرامست اين دل !

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 8:12 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام

بسكه اسم تو رو خوندم بوي تو داره نفسهام

عطر حرفهاي قشنگت ٬ عطر يه دنيا شقايق

تو همون شرمي كه از تو سرخه گونه هاي عاشق

حتی اگه هزار سال هم بگذرد ...

حتی اگر من نباشم ٬ روزهای خوب و خوشی را که با هم بودیم از یاد نخواهم برد !

روزهایی که دستانم را در دستان گرمت گرفتی در چشمان خسته ام نگاه کردی و صادقانه گفتی : دوستت دارم !

در گذرگاه این عمر کوتاه بسیاری از حرف ها ٬ خاطره ها ٬ دوستی ها ٬ خوشی ها و ناخوشی ها فراموش می شوند یا حداقل کم رنگ می شوند اما ...

اما من نه تو را فراموش خواهم کرد و نه یادت در قلب رنگ خواهد باخت !

این را به تو قول میدهم ...

ای صداقت کلامت آرامش بخش ٬ ای نهایت نگاهت تسکین دل تنها !

ای همیشه مهربان با من ... ای تنها تو همدرد

کاش در اوج تنهایی در اوج غم حتی در لحظه ی شیرین شادی تو در کنارم بودی تا با هم قسمت میکردیم هر آنچه را که داریم !

راستی آیا میشود همیشه تا نفس آخر عاشق باقی ماند ؟

من تمام سعی خود را خواهم کرد و تو ... تو چه خواهی کرد ؟

خواهی ماند یا خواهی رفت ؟

جواب سوالم هر چه که باشد اینست سخن آخرم : با تو خواهم ماند !

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

بنام خداوند بخشنده و مهربان

طلوع ماه محرم از افق شهادت و حماسه عاشورا تسلیت باد

سلام خدای مهربونم

دوباره بوی محرم میاد ٬ بوی صفر

میدونی وقتی این دو ماه میان انگاری غم می ریزه توی دل آدم

خداجونم ٬ تو خیلی مهربونی خیلی بزرگی تو واقعا خیلی صبوری

آنقدر صبور که میتونی هر ظلم و ستمی را ببینی و دم نزنی

میدونم که بالاخره یه روزی همه ی کارها را چه خوب و چه بد باید جواب پس بدیم

ولی میترسم

خدایا میترسم

میترسم از اینکه نتونم تو چشمان جاودانت نگاه کنم

میترسم نتونم در محکمه ی عدلت از خودم دفاع کنم

خدایا میترسم رو سیاه باشم پیش تو ای بزرگ من

خدایا دستامو بگیر

خدایا یاریم بده

کمکم کن بسمت حقیقت گام بردارم . خدایا کمکم میکنی ؟

خدایا دستامو دریاب . خدایا دلمو دریاب . خدایا خودمو دریاب !

نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |


Design By : Night Skin