تبليغاتX
یادگار تلخ یک عشق


یادگار تلخ یک عشق





















هیچکی مثل تو نبود ٬ هیچکی مثل تو نشد

به من میگه : به شنیدن صدات عادت کردم

پس من و چی میگی ٬ فقط کافیه یه روز صداتو نشنوم آن وقت مثل یک کلاف سردرگم می مانم !

تویی که با طنین صدات همیشه من و به زندگی امیدوار می کنی تویی که با کلام مهربونت زندگی را در رگهای من جاری میسازی !

تو خیلی مهربونی ٬ تو خیلی بزرگواری ٬ هر روز و هر ثانیه که می گذرد بیشتر به ارزش تو پی میبرم !

ای همیشه سبز ٬ ای همیشه مهربان !

خدا را سپاس که تو ٬ تنها تو با طنین صدای مهربانت وجود سرد مرا گرما می بخشی !

تو مهربانی و من محتاج به محبت تو ٬ و تو چه صمیمانه چه سخاوتمندانه بذل عشق و محبت را به کویر قلب محتاجم می پاشی !

بدان همیشه محتاج دلگرمی ها و دلداریهایت هستم !

با من میمانی ! تا اوج ٬ تا همیشه ...

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

تقدیم به تو

تویی که خودت میدونی

از دستم ناراحتی و نمی خوای ببخشی و فراموش کنی

يادت باشه نبخشيدي

 

گفتم ببخش ٬ نبخشیدی ٬ آهی کشیدی ٬ خندیدی

فدای آه کشیدنات آخه چرا نبخشیدی ؟

گفتم بیا ٬ نیومدی ٬ فقط یه ماه خوب اومدی

گفتی : مسافر دلم دیگه برو خوش اومدی

حالا دیگه دارم میرم با غصه و دلواپسی

دلمو امانت میزارم یه وقت ندیش دست کسی

قرآنی که بهم دادی کنار طاقچه می زارم

نامه های قشنگتو تو قلب باغچه میکارم

اگه دلت تنگ شد برام بیا کنار پنجره

بغض غریبی پیچیده توی گلوم تو حنجره

طاقت دوری نداره قلب تک و تنهای من

اما غریبه چه کنم ؟ هیچکی نشد همتای من

خلاصه ی شعرم اینه ٬ یادت باشه نبخشیدی !

به سادگیه دل من تو صادقانه خندیدی

( س . غیاثی )

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

تا حالا توی زندگی چقدر گذشت داشتین ؟ اصلا تونستید از کسی که باعث رنجش و یا دلشکستگی شما شده بگذرید . يا شده که یک نفر دائم عذرخواهی کنه ولی شما به خاطر رنجشی که از او دارید نبخشیدش ! آخه چرا نبخشیدین ؟ زندگی ارزش این قهر و عذاب ها را داره ؟

با توام ای همنفس !

بگذر از من ٬ حتی اگر زخم بر قلبت نشاندم .

بگذر از من آنگاه که پشیمانم ٬ بگذر و با من مهربان باش

برایم عشق و شادی را دوباره به ارمغان بیاور !

تو که مظهر گذشت هستی ٬ از این دلخسته ی پریشان حال بگذر !

بگذار فراموش کنم واژه ی تلخ قهر را ...

تویی که در ذره ذره ی وجودم جای گرفته ای از من بگذر !

بیا بگذریم از این تیرگیهای بی انتها ...

بیا پرگشاییم با هم بسوی تجلی بسوی صفا !

بیا ای همه مهربانی ٬ بیا !

آنگاه آهسته و ساكت آرام آرام پا در خانه ي قلبت گذاشتم ايثار را ديدم ايثار و گذشتي كه تو را از همه متمايز ساخته بود !

اي مظهر عشق و ايثار مرا ببخش !

بيا بشوييم دلامون رو توي اين آب زلال !

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 7:53 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

اين چند بيتي كه نوشتم هميشه براي من يادآور خاطرات تلخي بوده

لحظه هايي كه مي شد شيرين باشه ولي نشد

پس ما كي ميخوايم قدر دقايق را بدونيم

بي جهت ازم بريدي شايدم يكي رو ديدي

ديگه نه نامه و حرفي ٬ نه تماسي و نه زنگي

بي خدافظي گذاشتي عابراي روياهامو

حتمنم تو اين خيالي كه ديگه خيلي زرنگي

اما اينو مطمئن باش دنيا اينجور نمي مونه

دامن تو رو مي گيره آه سرد دل تنگي

گل سنگم گل سنگم چي بگم از دل تنگم

اي كه تويي همه كسم بي تو ميگيره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چي ميخوام ميرسم

به هر چي ميخوام ميرسم

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس ميخوام

عمر دوباره ي مني تو رو واسه نفس ميخوام

تو رو واسه نفس ميخوام

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

 

فدای اون آتیشی که دائم به قلبم می زنی

فدای انتخاب تو ٬ ای موندگار رفتنی

تقديم به مونس تنهاييم !

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 7:0 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

پرنده ي كوچك !پرنده ي كوچك !

كاش تو كه آسمون شدي من مثل دريا ميشدم

عكست مي افتاد روي موج من با تو تنها ميشدم

پرنده ي كوچك قصه ي پر غصه ي من حال ديگر پر پرواز دارد .

اما ميل پريدن ندارد !

پرنده ي كوچك ديگر يك سرپناه دارد !

پرنده ي كوچك ديگر تنها نيست او يك همدم دارد .

پرنده ي كوچك دلشكسته ديشب خوشحاليش عجب وسعت سبزي داشت !

پرنده ي نازك دل حال ديگر به پرواز نمي انديشيد ...

به ماندن و در كنار يار بودن مي انديشيد !

پرنده ي كوچكت را تنها مگذار ...

اگر يك روز حتي يك لحظه در پناهت احساس سرما كند خواهد مرد !

پرنده ي كوچك به تو نياز دارد !!!

پرنده ي كوچكت را درياب ...

واي بحال اون روزي كه قناري

بياد بگه ديگه دوستم نداري

اين شعر تقديم تو باد ! پناه من !

نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 7:0 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

پرنده ی تنها اسیر دست طوفان بود !

طوفان زندگی با تمام سنگدلی اش او را به اینسو و آنسو می کوبید !

تن خسته اش از این همه تکاپو لبریز بود !

پرنده ی تنها غمگین بود !

او چگونه می توانست در این برهوت محبت بسوی یار سفر کند !

او دیگر نه پای رفتن داشت و نه بال پریدن .

پرنده دیگر اسیر بود !

اسیر قفس تن ٬ او خسته بود و اسیر !

ای کاش آن نور حقیقی آن همیشه مهربان و سخی با دستان نیرومندش درهای قفس را میگشود !

ای کاش پرنده پرواز می کرد .

پروازی بسوی ابدیت ... بسوی آرامش

ولی پرنده میترسید اگر او را در خانه ي باغ آرامش نپذیرند دگر به چه امیدی پرگشاید !

پرنده ساکت بود . فکر میکرد و اشک می ریخت !

مویه می کرد بر سرنوشتی که می شد بهتر از این برایش رقم خورد !

ای کاش پرنده پرواز می کرد !

بسوی آن یکتای معبود ... ولی می ترسید ...

اگر در پناهش نگیرد پرنده چه خواهد کرد !!!

پرنده عاشق پرواز بود ولی می ترسید ...

حال هنوز اینجا مانده و طوفان زندگی او را به اینسو و آنسو می کشاند !

پرنده ی عاشق پر پریدنت کو ؟

شوق رسیدنت کو ؟

پرنده دیگر عاشق پرواز نبود

پرنده دیگر فقط یک پرنده بود ....

پرنده ي تنهايي كه بدنبال يك همسفر بود !!! آري همسفر ...

اين سخت راه زندگي تنها برايش وقتي آسان ميشد كه يك همسفر داشته باشد !

پرنده ي تنها هنوز در به در يك همسفر است !! يك پاي سفر ...

پرنده ي بيچاره !

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 7:22 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

جالبه نه !

یکی محبت می کنه ٬ یکی ناز می کنه ! اونی که ناز می کنه همیشه محبت می بینه اما اونی که محبت می کنه همیشه تنهای تنهاست !!!

یکی دستهاشو می بخشه ٬ آخه سرده هوا دستهاش یخ کرده ! میگه دستهامو بگیر ٬ اما اون دستهاشو دریغ می کنه !!! دستهاشو توی جیبش می کنه آه ای جیب من تو گرمتر از دستان یار منی !!!

یکی شبها در حسرت یارشه میگه کاشکی بود کنارم بود ٬ سرش روی شونه هام بود .... چند فاصله اونورتر ٬ یکی منتظره تا یارش دست از سرگرمیهاش بکشه بیاد کنارش سرش رو بگیره روی شونه هاش نوازشهای عاشقانه نثارش کنه !!! ولی ... وقتی چشم باز می کنه صبح شده و شروع یه روز دیگه !!

یکی ارزشمندترین چیزها براش گرفتن یه بوسه ی عاشقانه از لبهای معشوقشه ! یکی دیگه بوسه می بخشه اما یارش صورتشو برمیگردونه !!!

یکی دوست داره وقتی که دیدش شادی را بهش هدیه کنه ببردش تا اوج کمال تا همه چیز ٬ اون یکی اما ٬ با شادی و سرحال میره سراغ یارش ولی در عوض یارش بهونه میگیره حوصله نداره خسته است !!!

دنیای مسخره ای شده ...

کاشکی اون یکی با اون یکی به هم می رسیدند اونوقت چقدر زندگی زیبا می شد ! وای اگر که میشد ٬ تمام لحظه لحظه های زندگی پر از شادی میشد حتی وقتی که غم میومد او دو نفر از پا درش می آوردند و نابودش می کردند . آخه این خاصیت عشقه !!!

کاش یا از عشق دم نزنیم یا وقتی زدیم به آن پایبند باشیم .

ای دوست بیا دچار دریا باشیم

تنها ٬ من و تو همیشه تنها باشیم

اینست دو رنگی فلک ٬ خاک کبود

باید که اسیر دست رویا باشیم

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 7:52 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

برای کسی می نویسم که هیچوقت این نوشته را نخواهد خواند ٬ اما مینویسم شاید صدای منادی عشق این را به گوش او برساند :

این روزها فکر می کنم که خیلی ازش دور شدم !

خیلی بی معرفت شدم ٬ خیلی بیوفا شدم .

نمی دونم چرا اینطوری شدم شاید سطح توقعم از زندگی زیاد شده !!!

شاید زیادی عاشقانه به زندگی نگاه می کنم ٬ شاید که انسان ناشایستی هستم !

تو خیلی مهربانی ٬ خیلی ساده ای ٬ سادگی بچه گانه ی تو همیشه مورد تحسین من بوده !

ولی گاهی تندخو ٬ گاهی بهانه گیر ٬ گاهی بیمار ٬ گاهی رنجیده خاطر ٬ گاهی گاهی گاهی ...

این گاه به گاه تغییر شخصیت تو مرا دگرگون کرده !!!

این گاه به گاه بی مهری و سرد بودن تو مرا سرد کرده !!!

ای کاش تو همراهم میشدی ! ای کاش تنها نبودم ! تو با من بودی !

من تنها لمس حضور تو را نمی خواهم من تمام وجود تو را می خواهم .

می خواهم تمام وجود تو باشم ... چرا در این میانه چه کسی مقصر است من یا تو ؟؟؟؟

من همیشه عاشقانه بسویت آمدم  ولی تو مرا درک نکردی !!!

من با تمام وجود به تو محبت می کردم ولی تو با تمام وجود عشق مرا نپذیرفتی !!!

هرگونه که بودی هرگونه که هستی ٬ من عاشق تو شدم و عاشق تو خواهم ماند !

بگذار فریاد بزنم :

ای مالک من

« تو را با تمام وجود دوست دارم »

دوستت دارم اي همه وجود من !

نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

سلام به تمامی دوستان مهربانم

قبل از اینکه این شعر را بخوانید خواستم بدانید که اگر این شعر کمی ایراد فنی دارد به دلیل اینست که متعلق به سالیان پیش است یعنی آن زمانی که تازه شروع به نوشتن کردم ... به هر حال جرقه های یک دل تنها و شکسته است با تمام کاستی هایش ... !!!

رفته بودم در کنار غم دل ماوا بگیرم

پشت تنهایی دل در ساحل دریا بمیرم

دستی نامرئی مرا از ساحل غمها جدا کرد

قلب بی تاب مرا دست به دامان خدا کرد

در نگاه مهربانش یک تب دریایی دیدم

از گلستان کلامش جمله ای پرمهر چیدم

من شکوه عشق را با دیدگانم لمس کردم

شد فراموشم که من تنها تن آغوش دردم !

او برایم عشق آورد و دلم را نور بخشید

در تن بی تاب من او دانه های عشق پاشید !

ای دریغا ! در شبی مهتابی و پر از ستاره

رفت و من تنها شدم در جستجوی راه چاره

خنجری از جنس شیشه به درون سینه کردم

تا بدانند همه قربانی عشق یه مردم

من تقاص عاشقی را با تنی خونین دادم

تا قیامت بی صداقت ! نرود عشقت ز یادم !

(س . غیاثی )

نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 8:9 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

فردا ۱۴/۱۰/۱۳۸۵ اولین سالگرد تولد پسرم امیرحسین است .

هیچگاه این روز را فراموش نخواهم کرد حتی ...

پسرم از صمیم قلب برایت

طول عمر و سلامتی و کامیابی در زندگی را آرزومندم !

موقع تولد قشنگ تو

هر چه که دعا کنی

مستجاب میشود

آن شبی که صبح آن تولدست

آفتاب میشود

 تولدت مبارک نازنینم ستاره

 برای مادر خود تویی عمر دوباره

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 8:53 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

کاش بدونم از کدوم جاده میای

تا دو تا دستامو دروازه کنم

گریه هامو سربدم رو دامنت

روی سینه ات نفسی تازه کنم

کاش بدوم از کدوم جاده میای

تا بشینم لحظه ها به انتظار

دو تا چشمام فانوس جاده بشن

تا ببینی جاده ها رو در شب تار

عشق من بیا که اینجا بی تو موندن نداره

بیا تا غصه بمیره من و آروم بزاره

زندگی بی تو یه زندونه برام

کاش بدونی عمر من مثل یه مهمون برام

کاش بیای تا با صدای قلب تو

جون بگیرم عمر و اندازه کنم

از دلم غصه رو بیرون بریزم

با یه بوسه نفسی تازه کنم

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |


اندوه تنهايي

پشت شيشه برف می بارد
پشت شيشه برف می بارد
در سكوت سينه ام دستی
دانه اندوه می كارد

مو سپيد آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنين ديدی
در دلم باريد ... ای افسوس
بر سر گورم نباريدی

چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهائی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنيای تنهائی

ديگرم گرمی نمی بخشی
عشق، ای خورشيد يخ بسته
سينه ام صحرای نومیديست
خسته ام، از عشق هم خسته

غنچه شوق تو هم خشكيد
شعر، ای شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب دردآلود
جان من بيدار شد، بيدار

بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسون سرابی بود
آنچه می گشتم به دنبالش
وای بر من، نقش خوابی بود

ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به كی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟

ديدم ای بس آفتابی را
كاو پياپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من!
ای ديغا، درجنوب! افسرد

بعد از او ديگر چه می جويم؟
بعد از او ديگر چه می پايم؟
اشك سردی تا بيفشانم
گور گرمی تا بياسايم

پشت شيشه برف می بارد
پشت شيشه برف می بارد
در سكوت سينه ام دستی
دانه اندوه می كارد

( فروغ فرخزاد )

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

یک دوست خوب همیشه خوب خواهد ماند حتی اگر که از ما دور باشد .

من یک دوست خوب و یک راهنمای باتجربه داشتم که با سن کم همیشه مانند برادر مرا راهنمایی می کرد .

اکنون مدتی است که او به کانادا سفر کرده ولی هر روز شاهد حضور سبزش در این وبلاگ هستم .

خواستم با نوشتن این مطلب یاد او زنده کنم .

هر چند او در خاطر من همیشه ماندنی است ...

بهرام دوست مهربان و خوبم

تو همیشه جای خالی یک برادر را برای من پر کردی ...

محبتهایت را هرگز و هرگز فراموش نخواهم کرد .

بدان که همیشه در خاطر منی ...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

من به یک نفر بدهکارم

دیشب اومده بود دنبال طلبش

ولی من از دادن طلبش خودداری کردم

به نظر شما کار بدی کردم !

آخه آخه آخه نمی دونم چه دلیلی بیارم برای توجیه کارم

خوب به هر حال اون کمی رنجید و گفت که دیگه نمیاد دنبال طلبش !!!

حالا چه کار کنم ... دلش رو شکستم وای خدای من ...

آهای طلبکار

بدهی ات را می دهم

قول قول قول

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 7:38 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

امروز روز قشنگی بود .

روزی که هیچوقت از یادها نخواهد رفت .

عید قربان بر همه ی دوستانم مبارک

نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

سلام ای تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن

هنوزم پر می کشه دل برای به تو رسیدن

تا حالا شده که تشنه باشید . آنقدر تشنه که هر اندازه هم آب بخورید باز هم سیراب نشوید .

تا حالا شده که برای رفع تشنگی خیلی تلاش کنید ولی باز بی نتیجه باشه !!!

این مورد برای من بوجود آمده :

آنقدر تشنه ی شنیدن صدای مهربونش هستم که هر چقدر هم می شنوم باز هم سیراب نمی شم !

له له می زنم از تشنگی که عطش عشق پاک و ملکوتی اش برام بوجود آورده !

حالا باید چه کار کنم ...

نمیشه که تمام کار و زندگی اش را بزاره کنار و همش برای من باشه ...

ولی خوب خدا را سپاس که می توانم بنویسم از عطش وجود تشنه ام ...

دلم می خواد فریاد بزنم و با صدایی که همه بشنون بهش بگم :

تشنمه ... تشنمه ... تشنه

نکنه یک وقت بری ... نکنه تنهام بزاری

اگر که بری آنوقت با چی رفع تشنگی کنم ؟

اگه بری از تشنگی می میرم ...

نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

ای سفر کرده ی من جای تو خالی !

بی تو هر شب من و این بیت شکسته

من و یک بغض که در حنجره ام سخت نشسته

من و این قلب پر از درد

قطره اشکی مرهم برای بیکسی این تن خسته

ای سفر کرده ی من جای تو خالی !

به کجا رفته ای ای مرغ خوش آوای دلم

به که گویم که سوخت در غمت بال و پرم !

می روم شهر به شهر می روم کوه به کوه

من به امید رهایی روز و شب در سفرم !

ای سفر کرده ی من !

ای رها از غم و رنج دنیا !

خوب دانم که عبث بود همه عمر سفرم

رفته ای دیگر تو و نبینم رویت

زین سبب خسته دل و دربدرم !

ای سفر کرده ی خاموش بلبل باغ دلم

تو کجایی که ببینی همه شب داغ دلم !

(س . غیاثی)

نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 7:12 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

سلامي گرم به تمامي كساني كه اين مطلب را مي خوانند :

تا حالا شده كه به خاطر دلداري و تسكين دردهاي كسي بغض را توي گلوي خود خفه كنيد !

تا حالا شده كه براي مرهم گذاشتن روي دردهاي عزيزانتان از فروريختن سيلاب اشكها خودداري كنيد !

تا حالا شده كه براي همه يار و همراه باشيد ولي خودتان تنها در اين سخت راه زندگي !

من اينطور بودم ...

در اين شرايط چقدر خوبه يك نفر فقط يك نفر از ميان اين همه مدعي دوستي و محبت تو را بفهمد !

فقط يك نفر عاشقانه و صادقانه دردهاي دل را تسكين دهد !

چقدر خوب است كسي باشد كه تنهايي هايت را برايش شرح دهي !

برايش بگويي از دردي كه در دل داري ولي نهان ساخته اي !

چقدر خوب كه يك انسان يك والا مرد يك آدم با نهايت مهرباني از راه دور آري حتي از راه دور با طنين صداي مهربانش با گرمي و حرارت كلمات مهرجويانه اش و با تمام خلوصش تو را آرام كند !

از راه دور آري از راه دور اشكهايت را پاك كند

تو را در آغوش كشد و نوازش پدرانه ي خود را نثارت كند

چقدر زيباست دنياي كوچك من دنيايي كه در آن يك نفر فقط يك نفر هست كه به داد دل تنهايت برسد !

خداوندا به حرمت اين عشق ملكوتي و پاك تعداد اين انسانهاي انسان را زياد كن !!!

آنقدر زياد كه هيچ دلي بي همدرد نباشد . هيچ اشكي روي گونه خشك نشود .

آري من با تمام عشقم و با تمام وجودم مي گويم كه :

تو را دوست دارم اي همه خوبي همه پاكي !

و آن كسي كه مرا در نهايت غم به اوج شادي رساند هيچكس نبود جز :

 بابايي ( تاج سرزمين عشق )

نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

آرزوی من اینست یا شوی فراموشم

یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم

آرزوی من اینست زیر سقف این دنیا

من برای تو باشم تو برای من تنها

نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 6:48 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

نمی دونم چی بنویسم نمی دونم چی بگم

خیلی بده خیلی سخته ندونی و نتونی

چرا ؟ واقعا چرا آدمها گاهی اینطوری میشن

چرا تقاص بی تابیها و دلشکستگیهاشون رو یکی دیگه باید پس بده

گناه اونی که باید بشنوه چیه ؟

ما دیگه بزرگ شدیم دیگه بچه نیستم نمی تونیم باشیم

بچه ها خیلی خیلی خیلی صادق تر و زلال تر از ما هستند

حتی اگه بخوایم هم نمی تونیم مثل اونها رفتار کنیم

برای همینه که همیشه همین رفتارهای بچه گانه باعث سوء ظن می شه !

برای اینکه یک آدم بزرگ می خواد ادای بچه ها رو در بیاره !!!

بچه گی هامون گذشته ما دیگه بزرگ شدیم

باید مثل بزرگ ها رفتار کنیم تا شک بوجود نیاد !

شک بوجود نیار نزار به دلت به روحت به خودت شک کنم !!!

دوستت دارم

تو مث اونا نباش !

تو مث اونا نباش چون زیر بارون نمیرن

مث لیلی نمی شن تو خواب مجنون نمیرن

تو مث اونا نباش اونا شقایق نمی شن

اونا نقش عاشقو دارن و عاشق نمی شن

تو مث اونا نباش اونا به هم راس نمی گن

به دل دیوونه هر چی که دلش خواس نمی گن

تو مث اونا نباش اونا شکستن بلدن

به حساب خودخواهیم نذار ولی اونا بدن

تو مث اونا نباش اونا ازم جدا شدن

بی دلیل شکستن و رفتن و بی وفا شدن

تو مث اونا نباش مثل همین حالا بمون

خیلی آروم و زلال و باوفا و مهربون

تو مث اونا نباش اونا پرن فراوونن

سر حرف خودشونم نمی تونن بمونن

تو مث اونا نباش اونا تو این شهر بودن

اما با دنیای آرزوی من قهر بودن

تو مث اونا نباش تا این چشا باز نشه خیس

بگو مثل اونا نیستی هم بگو هم بنویس !!!

( مریم حیدرزاده )

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

تقدیم به کسی که آمد و وعده ی وفا داد و حال عزم رفتن کرده !

برو ای همیشه تنها ولی بدان که تو نخواستی ... !

سلام
بازم شاعرش رو یادت رفت
چرا دو بار متن رو ارسال کردی؟ برو برش دار دومی رو
من شاید کم بیام
شایدم نیام
برای بدیهام منو ببخش
برای خوبیهات تا ابد ممنونتم
به احترام وجودت تا زنده ام دعایت میکنم
فدای تو - بابایی

دلمو تو کردی خون یادت باشه

تو خودت موندی جوون یادت باشه

من نخواستم برم اما تو خودت

قسمم دادی نمون یادت باشه

نمی بخشم تو رو هرگز به خدا

این یه جمله رو بدون یادت باشه

تو که مهربون بودی با من چی شد ؟

بی وفا نامهربون یادت باشه

فرصت همه یه روز تموم می شه

ما می ریم به آسمون یادت باشه

من که تنها می مونم تا آخرش

واسه تو تا پای جون یادت باشه

تو رو نفرین بکنم اونم کی ؟ من !

خوش باشید هر دو تا تون یادت باشه

اگه روزگاری باز تنها شدی

من نشستم خونمون یادت باشه

( مریم حیدرزاده )

به من می گه ظاهرا از رفتنم خوشحالی

نمی دونم چی جواب بدم ! گاهی سکوت بهترین حرفه !

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 7:44 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

نه می خوام بین من و بین دلش جنگ بشه

نه می خوام عشقی که اون نداره کم رنگ بشه

من فقط یه چیزی از خدا می خوام دلم می خواد

واسه یکبارم شده دلش برام تنگ بشه

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 6:58 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

تقدیم به کسی که باتمام مهربونیاش گاهی بهونه گیر میشه !

انگار دلت منتظر بهونه ست

دربدر یه حرف عاشقونه ست

انگار پریشون شده قلب نازت

غم میریزه از آهنگهای سازت

انگار دلت بدجوری داغون شده

بدبیاری آورده مجنون شده

انگار غریبه شدی با دست من

بیگانه ای با چشمهای مست من

انگار که تب داری کمی سردته

شاید بهونه ات مال این دردته

خسته شدی خسته و بی حوصله

می خوای بگیری از دلم فاصله ؟

ولی بدون که بی تو من می میرم

با گرمی دست تو جون می گیرم

(س . غیاثی )

نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 8:16 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

تقدیم به کسی که خودش می دونه

تو لحظه های زردم تو غم دلواپسیم

حتی وقتی که گفتی هر دوی ما بی کسیم

چه کنارم بودی و چه رفته بودی راه دور

تو تموم بی قراریا توی هم نفسیم

حتی وقتی به زبون اومدی و گفتی ببین

ما دو تا تا آخرش برای همدیگه بسیم

یه چیزی بهم می گفت تو مثل معبد می مونی

ما یه جور برای همدیگه فقط مقدسیم

اومدم یه شب کنار پنجره با کلی بغض

هم سپردم به ستاره هم سپردم به نسیم

که برید یه جوری به مردم این دنیا بگید

ما دو تا دیوونه ایم اما به هم نمی رسیم

( مریم حیدرزاده )

نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 6:23 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

می خوام از چشم تو حافظ بخونم

با تو می خوام بی تو هرگز بخونم

نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک اسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی .
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش

آنها ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد رخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پالگد خواهد کرد؟

ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود

من سردم است

و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
ز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق
من این جزیره ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

من از کجا میآیم ؟
من از کجا میآیم ؟
که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی
و چلچراغها را
از ساق های سیمی میچیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب
مینشست
و آن ستاره ها مقوایی
. به گرد لایتناهی میچرخیدند
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند !
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشته است
و به جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست

سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته
من از گفتن میمانم ، اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست
زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد

این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
بسوی لحظه توحید میرود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند .
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمیداند
آغز بوی ناشتایی میداند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست

...و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند

جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک
در ایستگاه های وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
و شهوت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي
آه
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
واین صدای سوت های توقف
در لحظه ای که باید ،باید ، باید
مردی به زیر چرخ های زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد....

من از کجا میآیم؟

ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی میبارد

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر ، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبک بار
شکوفه خواهد داد
ای یار ، ای یگانه ترین یار

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ...

روحت شاد فروغ چه زیبا گفتی آنچه که در دل من است

نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

قبل از اينكه اين شعر را بخوونيم بيايد دست بر آسمان برداريم و از خدا بخواهيم به حرمت دل هاي سوخته و چشمهاي به در دوخته به حرمت ياس هاي عاشق و شقايق هاي لايق تمام بيماران را شفا عنايت فرمايد .

آمين يا رب العالمين

خدايا پدرم را شفا بده !

مثل آسمون آبي يه بغل ستاره داري

وقتي دلتنگي و خسته سر رو شونه هام مي زاري

چشمه ي چشمهاي نازت مثل قلب من غريبه

مثل تنهايي درياست از محبت بي نصيبه !

با مني اما شكسته مهربون و تلخ و خسته

كاش بدوني كه نگاهم دل به چشمهاي تو بسته

اي بهونه ي قشنگ موندن و نفس كشيدن

رفتن و رفتن و رفتن . رفتن اما نرسيدن

قدر اين دنياي بي مهر درد دارم براي خوندن

ولي از اين همه غصه تو رو دارم برا موندن

توي شبهاي سياهم مثل روشني ماهي

تو دل ناز و نجيبت نشينه غمي الهي !

(س . غياثي)

نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 6:39 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

تقدیم به کسی که رنجوندمش !

دوست دارم تموم دنیا یه شبه از هم بپاشه

اگه اون قلب زلالت از دسم رنجیده باشه

به خودت نگاه نکن که مث قرص ناز ماهی

تو ببخش از این دیوونه اگه سر زد اشتباهی

منتت رو داره این دل همیشه تا ته هستی

نگو که پنجره ها رو روی این پرنده بستی

می دونم از مهربونی واسه من تو کم نذاشتی

حالا که اینارو گفتم عزیزم قهری یا آشتی ؟

چه قبول کنی و چه بگی که نمی پذیرم

انقدر دیوونتم من که بازم واست می میرم

نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

تقدیم به کسی که جوابم را نمی دهد

گریه کن جداییا ما رو رها نمی کنن

آدما انگار برای ما دعا نمی کنن

گریه کن حالا حالا از هم باید جدا باشیم

بشینیم منتظر معجزه خدا باشیم

گریه کن منم دارم مثل تو گریه می کنم

به خدای آسمونامون گلایه می کنم

گریه کن تو بختمون یه برف سنگین نیومد

این همه پرنده رد شد مرغ آمین نیومد

گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم

تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم

گریه کن برای روزایی که خورشیدی نداش

 دلای من و تو که به فردا امیدی نداش

گریه کن سبک می شی روزای خوب یادت میاد

گرچه که تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد

گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد

واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد

گریه کن غرور واسه دیوونگی یه سد شده

مرغ آمین دیده این صحنه رو تندی رد شده

گریه کن بذار تمام عقده هات شسته بشه

حق داره آدم یه وقتا از خودش خسته بشه

گریه کن واسه همه واسه خودت برای من

توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن

گریه کن تا آینه شه باز اون چشای روشنت

واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت

نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

دوباره شب یلدا آمد

یلدایی که تو در کنارم هستی ولی انگار نیستی

تو همراهم هستی ولی انگار نیستی

ای کاش قدر این لحظه ها را میدانستی

نمی دانم پس کی می خواهی با دل من همراه شوی . پس کی ...

شاید روزی که دیگر نباشم ...

هرگز به خاطر این یلداهای تلخی که برایم می سازی

تو را نخواهم بخشید !

وعده دیدار

مانده نگاهم به دل پنجره

تر شده از هجرت تو خاطره

کوچه پر از حسرت پروانگیست

خانه تهی از نفس زندگیست

بی تو دلم نیمه شبی سوی دشت

پر زد و آواره شد و برنگشت

لذت بیداری یلدا تویی

تازه ترین رنگ تمنا تویی

چشم تو آغاز پریشانیم

هجرت تو علت ویرانیم

گرد سفر بر سر و رویت نشست

عهد تو و حرمت دل را شکست

گفته ولی دست بد سرنوشت

وعده دیدار من و تو بهشت

(مریم حیدرزاده)

نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 6:40 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |


Design By : Night Skin