تبليغاتX
یادگار تلخ یک عشق


یادگار تلخ یک عشق





















چه كنم شبا كه سرصداها كم رنگ مي شه

بيشتر از روزا دلم براي تو تنگ مي شه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

تقدیم به خدای مهربونم

فراموشم نکن یارب که محتاج نگاهم من !

سرا پا محنت و دردم تنی غرق گناهم من !

فراموشم نکن یارب که من زخمی دنیایم

پریشانم شکسته دل اسیری خسته تنهایم

منم آن بنده ی تنها که محتاج همه چیزم

درون خلوتم با تو همیشه اشک می ریزم

خداوندا رهایم کن از این زندان و تنهایی

ببر با خود بسوی عشق به آن دنیای رویایی

مرا با خود ببر آنجا که دل تنها تو را خواهد

لبان خسته از آواز فقط نام تو را خواند

تو ای درد مرا درمان همیشه در دلم مهمان

بده با دست پر شورت دل آشفته را سامان

(س . غیاثی)

پاييزه دلم بهاريش كن !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 7:3 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

تقدیم به اونی که یک کم ازم رنجیده

مثل آسمون می مونی پر رمز و راز و قصه

مثل قلب من می مونی پر التهاب و غصه

مثل شب گریه عاشق ساده ای و باصداقت

مثل جادوی دو چشمی بی ریا و بانجابت

اوج قله های عشقی بی نهایت صدایی

تو رسیده ای به خورشید از من خسته جدایی

تو نگاه آسمونی به زمین سرد و تاریک

تو یه دریای بزرگی من یه نهر خشک و باریک

پر اشتیاقم امشب پر دلهره پر راز

بیا با شکوه بوسه لبمو به خنده کن باز

(س . غیاثی)

فقط به خاطر دل شكسته ات !فقط به خاطر دل شكسته ات !فقط به خاطر دل شكسته ات !

جواب یک نظر

دل من شیشه ایه سنگتو بنداز عزیزم

نزار التماس کنم نزار برات اشک بریزم

دل من کاغذیه از عشق و شادی بنویس

نزار بارون بباره غم بکنه کاغذو خیس

دلمو دزدیدی دیگه دلی نیست توی دلم

دزدکم بدون تو پوچ و تهی و باطلم

(س . غیاثی)

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:22 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

 

اجبار نیست مرا دوست بداری همین

 

عشقی که رنگ رحم شود صادقانه نیست !

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

چه دنیای قشنگ و رنگارنگی

مردم همه دور شدن از دو رنگی

چه آدمای خوب و باوفایی

چه لحظه های شاد و باصفایی

آدما باهم همیشه یه رنگن

فقط گل ها هستن که رنگارنگن

اشکی نباریده به غیر بارون

اونم واسه شادی لحظه هامون

همه با هم صمیمی و وفادار

نه دزدی و اسیری و نه بیمار !

دوستا برای هم آواز می خونن

قناریها مبهوت و مات می مونن

وقتی که تنهایی کسی نداری

یه دست نامرئی می یاد به یاری

اینا که گفتم همش اشتباهه

باور نکن که باورش گناهه !!!

(س . غیاثی)

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 6:33 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

تقديم به زندداني قلبم

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

به من نگا کن واسه یه لحظه

نگات به صد تا آسمون می ارزه

نگاه کنی رویاها رنگی می شن

ستاره ها به چه قشنگی می شن

من از خدامه بکشم ناز تو

تا بشنوم یه لحظه آواز تو

من از خدامه پیش تو بمونم

جواب حرفاتو خودم بخونم

من از خدامه بمونم دیوونت

سر بذارم رو شهر امن شونت

من از خدامه بمونی کنارم

من که به جز تو کسی رو ندارم

من از خدامه که نباشه دوری

فقط دلم می خواد بگی چه جوری

من از خدامه که یه روز دعامون

بره تو آسمون پیش خدامون

یه جشن نقره ای با هم بگیریم

به عشق این که هر دومون اسیریم

به عشق این که بعد او همه درد

خدا یه بار نگاهی هم به ما کرد

(مریم حیدرزاده)

غریبه ! دستامو دریاب تا باهم آشنا شیم

بیا تا پر بگیریم از غم و غصه رها شیم

غریبه ! زخمی قلبم بیا و مرهمش باش

توی کولاک بی مهری بیا و همدمش باش

غریبه ! وقتی نیستی بی تو تنها و غریبم

شبها از نور مهتاب هم من حتی بی نصیبم

غریبه ! قلبمو نشکن نزار تنها بمونم

بیا تا در کنارت شعر خوشبختی بخونم !

غریبه ! تکیه گاهم شو بیا بی تو اسیرم

دوامی من ندارم بی تو برگی زرد و پیرم !

(س . غیاثی)

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 6:9 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

بي تو هرگز ...

دلم می خواد ببینمش اما میگه نه !

دوستم داره همش میگه اما میگه نه !

آخه چرا ؟ چه ایرادی دارد !

دلم می خواد دستاش برا من مثل یک پناهگاه باشه

قبول می کنی پناهم باشی . تکیه گاهم باشی ؟

قبول می کنی موقع خستگی و دلشکستگی اشکامو پاک کنی ؟

قبول می کنی ....

قبولت دارم !

قبولم کن !

قبولم داری ؟

قبولم كن !

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

به عشق تو نوشتم !

نرو تنهام نزار بی تو می میرم

آخه با لمس دستات جون میگیرم

نرو تنهایی سخته سینه سوزه

جدایی سخت گیره کینه توزه

نرو بی تو شبام تاریک و سرده

نفسهام آیه تکرار درده

نرو نامهربون تلخه شکستن

چو زهر گوشه ای تنها نشستن

نرو بی تو دیگه خوابم حرومه

دیگه کار من و قلبم تمومه

برو رفتی عزیز رویای نازم

دیگه نیستی واست شعرم بسازم

فدای اون نگاه بی وفات شم

منم رفتم که راس راستی فدات شم

(س . غیاثی)

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 7:10 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

تقدیم به تکسوار عشق !

ای سوار اسب عشق !

غریب آمدی آشنا رفتی

در دلم غوغا به پا کردی

بعد آشوبت بی صدا رفتی

اشک چشمانم بدرقه راهت

دربدر گشتم هر سو دنبالت

تکسوار عشق ! بیوفای من !

بی من و قلبم به کجا رفتی ؟

شد پناه من دست گرم تو

غافل از چشمی پر ز بی مهری

آمدی گفتی : باوفا هستم

پس چرا ای دوست بیوفا رفتی ؟

آمدی یک شب با بهانه ای

خواندی قصه عاشقانه ای

آری می دانم یک شب دیگر

در پی عشقی بی بها رفتی !

رفتی ای زیبا !

آشنا شد دل با غم و غربت

آخر ای بیرحم !

از کنار دل تو چرا رفتی ؟

(س غیاثی)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 7:51 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

وای بالاخره موفق شدم از رئیسم مرخصی بگیرم .

 نمی دونید که چقدر خوشحالم .

ولی دلم تنگ می شه .

خداحافظ تا پس فردا

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

کجا بودم ای عشق

وقتی که تو را قسمت مردم کردند ؟

پس چرا در آن شب

سهم ناچیز مرا گم کردند ؟

(س غیاثی)

بانوي تنهايي ها !

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 7:2 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

تقدیم به تمامی کسانی که قلبشان مانند آسمان آبی و بی انتهاست !

دیگر دل من طاقت دوری ندارد

این قلب دگر میل به صبوری ندارد

هر کس که مرا دید به من گفت که غافل !

او رفت از اینجا و عبوری ندارد

گفتند که لبخند بزن ای مه غمگین !

آخر دل بشکسته سروری ندارد

صد بار سرودم که تویی سنگ صبورم

رفتی و دلم سنگ صبوری ندارد

گفتیم که ما مست غروریم از این عشق

اما من تنها که غروری ندارد !!!

(س غیاثی)

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

« او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم » !

در وصف بی تو ماندن شعری سروده بودم

رفتی که در پی تو آواره شم چو مجنون

باز آمدی تو روزی کز عشق مرده بودم

گفتی محبتی کن این قلب بی رمق را

اما من از محبت صد زخم خورده بودم

گفتی به فکر من باش اما برو از اینجا

از لحن تلخ حرفت کمی رنجیده بودم

بوسیدی دست من را گفتی که عاشقم باش

اینگونه حواهشی را هرگز ندیده بودم

می رفتی بی تفاوت به شهر بیوفایی

اما من تازه ای دوست به تو رسیده بودم !

قلبم شکسته بود و تو بار بسته بودی

با عزم رفتن تو من هم پریده بودم

گفتی خدانگهدار یادم بماند اینجا

از زندگی با تو دیگر بریده بودم !

( س غیاثی )

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:49 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

راستی یادش بخیر !

تک تک ثانیه های زندگی

گم شدن در جاده های بیکسی

عشق و اندوه در غمت دیوانگی

راستی یادش بخیر !

یاد آن پس کوچه های انتظار

پشت دیوار محبت بیقرار

تا بیاد از پس دیوار یار

راستی یادش بخیر !

لحظه های التهاب

زیر نور مهتاب

لرزش دستان من از درد عشق

منتظر بودم بیاری مرهمی

صد هزاران آه

بودی غرق خواب !

راستی یادش بخیر !

یاد شبهای سیاه بیکسی

یاد تنهایی یلدای بلند

غصه ها و حسرت و دلواپسی

راستی یادت بخیر !

یاد تو ای بیوفا !

بی خبر رفتی کجا ؟

من به دنبال تو ای بیرحم به هرجا سر زدم

خانه را یک به یک من در زدم

غافل از یک رد پا

به کجا رفتی بیا ؟ !

(س غیاثی)

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:34 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

این عکس را فقط و فقط بخاطر گل روی بابایی گذاشتم !

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

ياد تو هر شب به روح خسته ام جان مي دهد

ابر ديده به تن پژمرده باران مي دهد

ياد تو هر شب تمام فكر من روياي من

نام تو در جاي جاي قلب من دنياي من

ياد تو هر شب كنار ياس و شب بو زنده است

اين لب پژمرده با ديدار تو پر خنده است

ياد تو هر شب كنار فال حافظ بوي عود

شد جدا اين دل به يادت از غم بود و نبود !

ياد تو هر شب دل ديوانه را تسكين دهد

كاش مهرت يك كمي جان به دل مسكين دهد !

ياد تو هر شب تسلي بخش درد بي كسي

بي تو هيچم خوب من روزي به حرفم مي رسي !

(سميه غياثي)

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 7:8 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

تقديم به يك پدر . پدري كه تمام عشقش در وجود دخترش خلاصه مي شود . دختركي كه حال با تلاءلو نور عشق يك مرد جوان قادر نيست برق نگاه پدر عاشقش را لمس كند ...

فداي پدران پاك و عاشق !

بي تو هر شب منم و خاطراتي به رنگ گل ياس

منم و اشكي كه مي دهد جان به تن خسته باغ احساس

بي تو هر شب منم و خاطراتي آبي

منم و عشقي كه به سراغم آمد در شبي مهتابي

بي تو هر شب منم و دنيايي پر ز رويا و خيال

منم و حسرت دل بستن به آرزوهاي محال

بي تو هر شب منم و يك دل زار !

منم و آهي در حسرت قطعي گل در گلزار

بي تو هر شب منم و راز و نياز

منم و سجاده و دلي پر از راز

بي تو هر شب منم و يك تن خسته

منم و چشمي كه به ياد چشمت منتظر بنشسته

بي تو هر شب منم و ياد پيماني كه با من بستي

منم و خانه عشقي كه به آن پيوستي

گرچه رفتي اما بي تو هر شب منم و زمزمه نام تو بر لب

منم و جگري خون شده از عشق تو و يك تن پر تب !

بابايي مهربونم ببخشيد اگر كه شعرم خوب نشده خيلي هول هولي سرودمش اميدوارم توونسته باشم منظورم را برسانم .

دخترم پدرت تنها مونده !

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

می خوام فراموشت کنم اما نمی شه !

تو سینه خاموشت کنم  اما نمی شه !

می خوام ببوسم اون دو تا چشم سیاهو

دستی به آغوشت کنم  اما نمی شه !

می خوام که عاشقت کنم  اما نمی شه !

مثل شقایقت کنم  اما نمی شه !

می خوام بگم دیوونتم ای نازنین یار

گیج حقایقت کنم  اما نمی شه !

می خوام که زنجیرت کنم  اما نمی شه !

از زندگی سیرت کنم  اما نمی شه !

می خوام یه شب تو کوچه های بیوفایی

مجرم و دستگیریت کنم  اما نمی شه !

می خوام که مجنونت کنم  اما نمی شه !

چشمامو قربونت کنم  اما نمی شه !

می خوام دم آخر که داری میری تنها

به عشق مدیونت کنم  اما نمی شه !

(س غیاثی)

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 7:47 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

عشق متعلق به کسی است که از آینده نمی ترسد .  کسی که از پیامدها و نتایج واهمه ندارد در اینجا و حالا زندگی می کند نگران نتیجه نیست و فکر نمی کند بعدش چه می شود !

تجربه معلم سختگیری است . اول امتحان می کند و بعد درس می دهد !

کسی که بدون فکر حرف می زند صیادی را می ماند که بدون نشانه گیری تیر خالی کند !

کسی که در زندگی هدف مخصوصی ندارد در جنگل تصمیمات رنگارنگ گم می شود !

بترس از کسی که از خدا نترسد !

بار درخت دانش کردار نیک است نه گفتار نیک !

هیچ عاقلی حق ندارد چیزی را که نمی داند انکار کند !

به امید فکر و کوشش خود باشیم نه به انتظار بخت و اتفاق !

انسان زاییده شرایط نیست بلکه خالق آنهاست !

گاهی تجربیات یک انسان شکست خورده بسیار با ارزش تر از موفقیت های یک انسان بی تجربه است !

پرنده كوچك خوشبختي

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

پدر

دستهای کوچکش را توی دستم گذاشت . دلم هری ریخت .

یک حس خوب پیچید توی تنم . انگار دنیا مال من بود .

پسرکم داشت راه می رفت .

خندیدم و آنقدر با حوصله کنارش راه رفتم تا توانست بدود .

دستهای تکیده ام را توی دستش می گذارم .

نه می خندد نه خوشحال است . غم می ریزد توی دلم .

آنقدر توی خیابان کنارش راه می روم تا جلو در خانه سالمندان می رسم .

( پانته آ ادیب )

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 7:43 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

ای لاله مینو یا ضامن آهو

امروز که نقاره میلاد به بام است

از ما به محبین تو تبریک و سلام است

يا امام رضا (ع)

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

دیدار

دیروز با یک دسته گل رز آمده بود به دیدنم .

با یک نگاه مهربان .

همان نگاهی که سالها آرزو داشتم و از من دریغ می کرد .

گریه کرد و گفت دلش برایم تنگ شده است .

ولی من فقط نگاهش کردم .

وقتی رفت سنگ قبرم از اشکهایش خیس شده بود .

( الهه محبی )

فصل به هم رسيدن

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 6:57 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

گفتم که اسیر خنده هاتم چه کنم ؟

فریاد کشید از کنارم بگذر ...

بگذشتم و سالهاست هر لحظه به یادش هستم

دیوانه طرز خنده هایش هستم ...

تو رفتی و به یادت گریه کردم

به یاد خنده هایت گریه کردم

ندارم تکیه گاهی بی تو هرگز

به یاد شانه هایت گریه کردم

( سهیلا نیک نیا )

 

نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 7:19 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

دل

گفتمش: دل مي‏خري؟

پرسيد : چند؟

گفتمش : دل مال تو، تنها بخند.

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روي خاک افتاده بود

جاي پايش روي دل جا مانده بود...

اگه یه شب به آسمون نگاه کردی هیچ ستاره ای

نداشت من حاضرم تا صبح برات چشمک بزنم تا تنها

 ستاره ی شبهات باشم !

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

 و بعد از رفتنت

شبی از پشت یک تنهایی نمنک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
 تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب سکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم که چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
 دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
 و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ....

باور کنید که زندگی ارزش زندگی

 کردن را دارد و آنچه واقعیت پیدا

می کند ایمان به باورهاست ...

( ویلیام جیمز )

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 7:18 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

 بی وفا ...

تا وقتی که نمی دونست چقدر دوستش دارم مرتب نازم رو می کشید .

همش دنبالم می اومد و حرفهای زیبا و عاشقانه تحویلم می داد .

آنقدر اومد و اومد تا رامش شدم .

حالا دیگه انتظار می کشیدم تا بیاد و بازم برام شیرین زبونی بکنه ...

دنبالم بیاد و نازمو بکشه . ولی دیگه نیومد .

حالا دیگه این من بودم که باید دنبالش می رفتم و نازشو می کشیدم .

آخه دچارش شده بودم . عجب دنیایی شده ...

حالا دیگه این ترانه رو هر روز گوش می دم و اشک می ریزم ...

دوستش داری باید نگی     می زاره می ره تا بگی

اگه ...

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی برمیگرده و نگات می کنه بدون براش مهمی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می افتی برمیگرده و با عجله می یاد به سمت تو بدون براش عزیزی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی برمیگرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه می کنی برمیگرده و می یاد باهات اشک میریزه بدون دوست داره

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یه نفر دیگه حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری ترکش می کنی فقط سکوت می کنه بدون دیوونته  

ماهي به آب گفت : تونميتوني اشکاي منو ببيني چون من توي آبم . 

آب جواب داد اما من مي تونم اشکاي تو را احساس کنم چون تو

توي قلب مني

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

عشق چه رنگی است ؟

به نظر من عشق سبز است . باطراوت و شاداب .

حتی آن زمان که رنگ نفرت می گیرد . سبز است . سبز سبز ...

گویی با طبیعت پیوندی ابدی دارد .

شما بگویید عشق چه رنگی دارد ؟

نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

 نگاهت را به من بسپار

نگاهت را به من بسپار که چشمانم برای تست

قدم آهسته تر بردار که قلبم زیر پای تست

بکش دست نواز را به بال مرغ احساسم

همان شوق پریدن باش که پروازم برای تست

بهاری کن هوایم را بباران اشک یکرنگی

بیا در کوچه باغ دل که احساسم برای تست

سحرگاهان نسیمی شو غبار غصه را برگیر

به گیسویت بزن زخمه که آوازم برای تست

من عاشق ترین ات را به درگاهت نگاهی کن

دعای مخلصم بشنو که ایمانم برای تست

تو که خورشید تابانی تو که بخشنده بارانی

به باران دلم سوگند دل و جانم برای تست

« سهیلا نیک نیا »

عشق اگر نبود چه می کرد قلب من ؟ حضور تو رونق بخشید قلب بی پناهم را !

ای عشق آسمانی پا بنه به قلبهای برهنه . تو باش زینت بخش دلهای خسته .

بچشان به ما طعم خوش دوست داشتن را .

نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

وقتی تو رفتی ...

ای معنی عشق
ای یاد تو در خاطر من جاودانه
 بی تو چشمم چشمه ی اشک شبانه
ای روشنایی ای چراغ زندگانی
ای رفته در ابر سیاه بی نشانی
وقتی تو رفتی
از مشرق لبها طلوع خنده ها رفت
از دست من وز دست ما اینده ها رفت
وقتی تو رفتی
مهتاب بام آسمان کمرنگ تر شد
وقتی تو رفتی
دنیا به چشمم از قفس هم تنگ تر شد
وقتی تو رفتی اندوه شوق زندگی را از دلم برد
وقتی تو رفتی
برگ درختان زرد شد خورشید افسرد
وقتی تو رفتی مرگ خندید
در جمع ما انگیزه های زیستن مرد
 از باد پرسیدم کجا رفت
گفتا که من هم در پی آن رفته از دست
سر تاسر دنیا خزیدم
 اندوه اندوه
او را ندیدم
از شب سراغت را گرفتم
شب گفت افسوس
 او ماه من بود
 من هم به امید طلوعش ماه ها تاریک ماندم
همراه مرغ حق به یادش نغمه خواندم
خود را به دریا ها و صحرا ها کشاندم
بایاد او در هر قدم اشکی فشاندم
در دشت های دور و نا پیدا دویدم
او را ندیدم
با ماه گفتم ماه من کو
رنگش پرید و زیر لب گفت
بر بام و روزن های عالم سر کشیدم
شب تا سحر سر تاسر دنیا دویدم
در لا بلای برگ جنگل ها خزیدم
با جست و جو ها خستگی ها شبروی ها
او را ندیدم
از رعد پرسیدم نانت
فریاد او در گنبد افلک پیچید
چون مادران داغدیده ناله سر کرد
با ابر گفتم قصه ات را
روی زمین را در غمت از گریه تر کرد
ای یاد تو در خاطر من جاودانه
ای بی تو من همسایه ی اشک شبانه
واندوه شوق زندگی را از دلم برد
وقتی تو رفتی
برگ درختان زرد شد خورشید افسرد
وقتی تو رفتی مرگ خندید
در جمع ما انگیزه های زیستن مرد
وقتی تو رفتی

 


نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 7:22 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

 عاشقانه

ای شب از رويای تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام ديگر ز دردی بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اینت گر که در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در کف طرارها


آه، ای با جان من آميخته
ای مرا از گور من انگيخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
جوی خشک سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهانی اینچنين سرد و سياه
با قدمهایت قدمهايم براه

ای به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بيگانه با پیرهنم
آشنای سبزه واران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمين های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر
عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست
چلچراغی در سکوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
از طلب پا تا سرم ايثار شد

اين دگر من نيستم، من نيستم
حيف از آن عمری که با من زيستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پيکرت پيرهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بيالاید به غم
آه، می خواهم که برخيزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های

اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟
اين فضای خالی و پروازها؟
اين شب خاموش و اين آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سِحر بار
گاهوار کودکان بيقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من

ای مرا با شور شعر آميخته
اينهمه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

خدایا ! دلتنگم ...

خدایا خسته ام از این روزهای خاکستری غم ! نگاهی کن تن خسته من را . فریادرسم باش ای بزرگ مهربان من ...

خدایا بی تابم ! بی تاب سرنوشتم گویی روزهای تیره ای در پیش رو دارم .

کمکم کن بزرگ پروردگار من این لحظه های دلتنگی را از من بگیر و بجایش نور امید را در دلم بتابان !

تنها امیدم تویی ...

بی تو برگ پائیزی ام اسیر دست طوفان ...

نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

سلام به تمام دوستان خوبم در بلاگفا

يكي از دوستان به نام اليور براي من نظر گذاشته بود : ( چقدر قلب شكسته در بلاگفا وجود دارد . اگر اينطور پيش بره بايد قلبها را داد به سازمان بازيافت زباله ... ) دلم مي خواد به اليور عزيز بگم ميدونم كه حرفت شوخي بوده ولي آخه حيف نيست قلبها را بديم سازمان بازيافت زباله . قلبهاي شكسته همه پر از احساسات قشنگن ... پر از حرفهاي تازه . بهر حال اميدوارم كه شما قلب كسي را نشكني !

دوستان نمي خواهيد چيزي به اليور بگيد .

نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 7:40 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

وای اگر روزی فراموشم کنی ؟

با سیاهی های هم آغوشم کنی ؟

بگذری از کوچه های خاطره

با غم عشقت سیه پوشم کنی ؟

وای اگر روزی بمیرم در دلت

مثل شمع در سینه خاموشم کنی ؟

وای اگر با قهر از من بگذری

با عذابت مست و مدهوشم کنی ؟

بیگمان باید در آن شام غریب

با لحاف مرگ هم آغوشم کنی ؟

اگه نظر ندید دیگه شعر نمی گم ها !

نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 7:34 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

نوشته : محمدرضا مهديزاده

زير باران واژه ها مي ايستم و ناگهان چتر رنگارنگم را مي بندم . حرفهاي تو مرا آبي مي كند . قد مي كشم و آسمانها را پشت سر مي گذارم . نفسهاي خدا را دانه دانه مي شمارم و شاعر مي شوم . با ستاره اي كه هزار سال عاشق بوده و به زمين برمي گردم . دريا را با آسمان مي آميزم و كمي در باغچه مي ريزم تا گلها همه رنگ و بوي تو را بگيرند .

 چه خوب است با تو حرف زدن و سطرهاي نانوشته زندگي را خواندن . چه خوب است با تو به ابرها و دره هاي مه آلود سفر كردن و مرطوب شدن . دلم مي خواهد آنقدر شاداب بمانم كه روي انگشت هايم گل سرخ برويد . دلم مي خواهد وقتي از پرواز مي گويم هيچ پرنده اي زخمي نباشد و روزي كه شعر صبح را در دفتر مشق كودكان مي نويسم ، چشمها بيدار باشند . چه خوب است از تو گفتن و با تو عاشق شدن و از پيچ جاده ها گذشتن . دلم مي خواهد روي برگهاي درختان يادگاري بنويسم و به همه بگويم آنچنان تو را دوست دارم كه مجنون ، ليلي را و فرهاد ، شيرين را .

چه خوب است خاطرات ديرين را با دستهاي تو ورق زدن و در ميان كوير فراموشي گل گفتن و گل شنيدن . دلم مي خواهد نفسهاي تو را دانه دانه بشمارم و آخرين سروده هايم را برايت بخوانم .

نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

آينده همين الان است !

توجه داشته باشيد آدم موفق كسي است كه براي رسيدن به هدف ، هر سد و مانعي را هر قدر سخت از سر راه بر مي دارد . نه اينكه با دليل تراشي و توجيهات غيرموجه و توهم از اينكه در آينده وقت بيشتري برايش خواهد بود ، سعي داشته باشد از واقعيت فرار كند و كار امروز را به فردا بيندازد . تاخير و موكول كردن به آينده نه تنها كارها را به سامان نمي رساند ، بلكه شما را در برابر اين توهم قرار مي دهد كه فردا وقت بيشتري خواهيد داشت و درست به مثابه سدي در برابر توفيق انجام انجام كار قرار مي گيرد .

دلايل به تعويق انداختن كارها به آينده عبارتند از : ۱) ترس از ندانستن ۲) تعويق به خاطر عادت ۳) سدي به نام بي حوصلگي ۴) فراموشكاري ناشي از بي توجهي ۵) فقدان مهارت ۶) تاخير به خاطر عدم سلامت !

نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط س غیاثی| |

پسر گل و شيطونم !

نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |

مهسا جان ...

دوست عزيزم تولدت را ( يكم آذر ماه ) از صميم قلب به تو تبريك مي گويم . اميدوارم سالهاي سال در پناه خداوند مهربان زندگي شادي داشته باشي .

نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 9:8 قبل از ظهر توسط س غیاثی| |


Design By : Night Skin